مرد صدایش را صاف کرد جلوی نیمکت پارک ایستاد و گفت :تو خواب منی !
دختر سرش را از توی کتاب برداشت و خیره به مرد نگاه کرد و فکر کرد لابد این متلک جدید است .اما نمی دانست این متلک چقدر بد است و باید چه جوابی به مرد بدهد پس دوباره سرش را فرو برد توی کتاب فیزیکش و مشغول خواندن شد .مرد هم نشست روبروی دختر و محو تماشای او شد دختر بلند بلند عددها را می خواند و مرد با لبخندی ملیح او را تماشا می کرد و در همان حال که سرش را به میله سرسره تکیه داده بود خوابش برد .بعد از سال ها اولین بار بود که دختر توی خوابش نبود ٌ ترسید ،خوابش خالی بود هرچه تقلا کرد بیدار شود نشد .غروب شد اما مرد از خواب بیدار نشد دختر ترسید رفت کنار مرد ایستاد و گفت : آقا
بعد رنگش پرید و مرد را تکان داد فایده نداشت مرد دیگر بیدار نشد اما همان شب رفت توی خواب دختر .
بعد از حادثه دختر همه کتاب ها و جزوه هایش را رخت دور یک جفت کفش کتانی خرید و راه افتاد تا همه پارک های شهر را بگردد.
طلسم شدگان
زني که کنارم نشسته است چادرش را مي کشد روي صورت سفيد و گرد بچه و سينه اش را از لاي دکمه هاي مانتو مي کشد بيرون و مي چپاند توي دهان بچه و بچه به بوي سينه مادر چشمانش برق مي زند و لبهايش مي گردد دنبال سينه مادر مي خندم و خيره دهان عجول بچه مي شوم
زن که نگاهم را دنبال مي کند خجالت مي کشد. سرم را بر مي گردانم مي گويد : تو هم بچه داري
مي گويم : نه شوهر نکردم
زن آهي ميکشد و مي گويد : راحتي راحت کاش عقل تو رو داشتم
مي گويم : ناشکري نکن
و انگشت کوچک پاي بچه را نوازش مي کنم که قرمز است و نرم
زن لبخندي مي زند و مي گويد : شکر دونم پاره شد انقدر شکر کردم
از اول بختم بد بود طلسمم کردند مرتيکه يه ماه بيرونه جون منو ميگيره 6ماه مي ره زندان
دختري که بالاي سر ما ايستاده و براي بچه شکلک در مي آورد آهسته به دوستش مي گويد : عروس مي بره انگار الان طلسم شدگان شروع ميشه
دختر مي خندد : حالا تحفه اي هم نيست
يکهو ياد بابا مي افتم که تازه بعد از 10سال بازنشستگي دارد به تلوزيون معتاد مي شود اما نمي داند کدام کانال چه برنامه اي را نشان مي دهد و هر کس برايش ياد آوري کند لطفي بزرگ در حقش کرده است .
همراهم را درمي آورم زن به گوشي خيره مي شود و زير لب نمي دانم چه ميگويد اما يکهو انگار دور مي شود و ساکت به روبرو نگاه ميکند .
توي خانه انگار هيچ کس گوشي را برنمي دارد مامان که لابد مسجد است الان اما بابا ....
بايد يادش بياورم بعد نارا حت مي شود
هنوز سه تا ايستگاه مانده است به خانه اما پياده مي شوم جلوي تاکسي را ميگيرم وسوار ميشوم .
راننده توي تاکسي خيره مي شود به من وزير لب ميگويد :اين خيابون لعنتي طلسم شده
من نمي فهمم چه مي گويد اما او آه ميکشد
مي گويم : جلوي قنادي لطفا
100متر جلوتر مي ايستد و پول راکه مي گيرد مي گويد : قابل نداره خدابيامرزه
مي دوم و بقيه حرفش را نمي شنوم
خدا کند شروع نشده باشد زنگ مي زنم کسي در را باز نمي کند صداي دسته کليد بابا نمي آيد که پشت در مي آمد و اين يعني اينکه باز در را روي خودش قفل کرده است تا به ما بگويد هميشه بايد احتياط کنيم
مي گويم : باز کن بابا خوابي
دستم را مي برم توي خرت و پرت هاي کيفم تا مي رسم به قلب پلاستيکي که کليد ها بهش آويزان است در را که باز مي کنم رو به اتاق داد مي زنم : بعد نگي چرا به من نگفتي ها پاشو طلسم شدگان داره بابا
بابا نمي آيد در اتاق را باز مي کنم يکهو با با مي خندد تو ي قاب و من دوباره مي شکنم مثل وقتي که با با افتاده بود توي خيابان جلوي قنادي و من .....
بابا همچنان به من مي خندد و لابد باز ميگويد : قربون حواس جمع
و بعد که يخ ميزنم از سرما: مي گويد باز که درو پشتت قفل نکردي دختر نگفتم احتياط کن
انسیه یک ساعت مرخصی می گیرد با هول در اتاقم را باز می کند و می دود تو و می گوید ک این نامه را برایم می نویسی قربان دستت فکسش کن برای استان
می گویم : چی شده خبریه ؟ چیزی نمی گوید می پرد گونه ام را می بوسد و می گوید : ان شاالله جبران می کنم
اوایل از ا ین پرش هایش می ترسیدم هرحادثه ای هر چندکوچک برای انسیه خیلی بزرگ است هولش ذوقش غمش همه از حد معمول بزرگتر است بعدها فهمیدم که این لحظه ها حتی نباید تعجب کنم باید آرام باشم و بخندم تا کوه انسیه کمکم خرد و کوچک شود تا حس آن لحظه مثلا باشکوه را بگیرد و بعد آرام بنشیند و در مرور آن واقعه زیر لب بخندد مثل مزمزه آب نبات زیر لب حظ کند یا مثل خوردن قاشق شربت تلخ زیر لب غرغرکند و چاره جویی یا نه بغ کند و منتظر ساعت پایان کارشود تا بزند بیرون و از آن واقعه یا از خودش فرار کند و من انگار با او شادی ها و غم های گذشته نه چندان دور خودم را مرور می کنم هر چند من انگار آرام تر بودم و راحت تر حرف می زدم و سعی نمی کردم چیزی را پنهان کنم که انسیه وقتی سعی می کند چیزی را پنهان کند حکم بچه ای را پیدا می کند که تمام دهانش پر از شیرینی است و دستهای پر از شیرینی را پشتش پنهان می کند و می گوید : من که چیزی نخوردم
و ما بچه های اتاق که شاید حس مادرانه مان بر حس همکاری مان می چربد بیشتر از آن که از این پنهان کاری ناشیانه دل آزرده شویم می خندیم و به مزه شیرینی فکر می کنیم که او می خورد و شاید فکر می کند ....
با خودما ن می گوییم : مهم نیست که او چه فکر می کند می دانیم که مرحله ایست گذراو خودش خوب می شود .
انسیه می گوید : یادت نره فکسش کنی
می گویم :خوب بابا خیالت جمع
کاپشن و شالش را از روی چوب لباسی بر می دارد حسابی خودش را می پیچد انسیه برعکس من حسابی سرمایی است و هوای برفی بیرون آنقدر سوز دارد که او بلرزد می دانم که نباید بپرسم کجا می روی پس چیزی نمی گویم که فکری نکند .
مهم نیست به چه فکر می کند وقتی می رود باز به دستهای پر از شیرینی اش فکر می کنم و می خندم و توی دلم می گویم : خوب خدا را شکر که باز شیرینی بود نه آن شربت تلخ که اصلا حوصله قیافه بغ کرده اش را ندارم .
نامه اش را که می نویسم بلند می شوم تا ببرم برای تایپ پایم را روی شیی نرمی می گذارم ای وای دستکش ها دخترک سرمایی یخ می زند باعجله می دوم به طرف آسانسور خاک دستکش های مشکی را می تکانم خداکند هنوز نرفته باشد دم در اداره می بینمش به طرف وسط میدان می دود دلم شور ماشین ها را می زند و او را که همیشه عجول است و سر به هوا می ترسم صدایش کنم و او بی مها با برگردد و ماشین ها را نبیند .....
صبر می کنم درست وسط میدان میان هیاهوی عریضه نویس ها و شکایت شکایت گفتنشان انسیه به مردی آراسته می رسد و قبل از نگاهشان دستهایشان به هم گره می خورد دستهای پر از شیر ینی رو شد می خندم و بی آ ن که دیده شوم به دستهای حالا گرمشان نگاه می کنم انگشتهای قرمزم را می کنم توی دستکشهای انسیه و بر می گردم و توی آسانسور با خودم فکر می کنم چقدر این دستکش ها به دستهای من می آیند .
راننده می گوید :آهای عمو مگر با تو نیستم ؟بیا جلو من اخر شبی حوصله غرغربازرس را ندارم .چرا رفتی قسمت زنونه نشستی؟
از توی آینه دراز و بلند روبرویم هر سه تایشان پیدا هستند .احتمالا آنها هم توی یکی از این تولیدی های زیرزمینی کار می کنند این را وقتی می فهمم که اتوبوس حرکت می کند و بادی که از پنجره می آید مخلوطی از بوی عرق و پارچه آب ندیده را با خود می آورد.
یکی شان سرش را تکیه داده به شیشه و چرت می زند و دو تای دیگر که به نظر 18-19ساله می آیند از توی آینه روبرویم نگاهم می کنند ان که پیراهن قرمز پوشیده و یقه اش را باز گذاشته با صدایی نازک می گوید :خوب ما هم زنیم چادرمون رو باد برده مگر نه فریده ؟
و او که فریده شده است می گوید :آره مریم جون تو چله تابستونکی می تونه چادر بزاره سرش راننده یز لب استغفراللبهی می گوید و از توی آینه چپ چپ نگاهشان می کند .
دختری که پشت سرم نشسته و خط لب زرشکی دور لب هایش کشیده توی آنیه پشت چشم نازک می کند و می گوند :ایش .....میمون هر چی زشت تره اداش بیشتره
پسرقرمز پوش در حالی که چشم از لب های دخترک برنمی دارد براق می شود می شود توی آینه به او که :
اگه آیینه اتو گم کردی و خودتو ندیدی این خانم آیینه داره یک نگاهی به خودت بینداز
دختر کیفش را روی پایش جابه جا می کند و می گوید :می ترسم اون تو نگاه کنم و سکته کنم چون قیافه نحس جنابعالی رو می بینم
پیرزنی که عینک ته استکانی اش را باکش شلوار به سرش بند کرده و گوشه روسری سبزش را گره زده از پشت عینک نگاهی به پسرها می اندازدو بااخم میگوید :استغفرالله خجالت بکشید شرمی حیایی آخرالزمان شده به خدا تو هم ساکت باش دختر تو هم این قدر چشم سفیدی نکن گناه داره والله
مردهایی که همیشه وسط اتوبوس می ایستند به قسمت زنانه خیره می شوند هر کدام چیزی می پرانند :
-ابهت رو دیدی ؟
-راستی حالا کدوم میمون بو د؟
-خودشون مادر خواهر ندارند
-خدا به داد اون شوهر بدبختش برسه
-شوهر کدو شوهر اگه شوهر کرده بود که نطقش کور شده بود زبون درازش از بی شوهریشه
-آقا خجالت داره به خدا
--آخه اگر اونا مرض ندارند چرا رفته اندنشسته اند آنجا حالا رفته ایند دیگه چرا این قدر کرم می ریزند ؟
-آقا کرم از درخته
--راست می گه من این دختره رو می شناسم از آن آپاچی هاست
-گناه داره آقا معصیت داره پشت سرناموس مردم حرف نزن تا پشت سرناموست حرف نزنند
-آقا ناموس من غلط می کنه با این شکل و قیافه بیاد بیرون
-آقا صلوات بفرسبید اعصاب دارید ها
و با صدای صلوات همه اتو بوس می پیچیدانگار
توی آینه به دختر نگاه می کنم بغض کرده است بغض می کنم وقتی خانم می گوید : چی کمه برو خدا رو شکر کن دو کیلو سبز ثیو یک کم گردگیری که این اداها رو نداره اگر کس دیکه ا ی بود تو تومان هم نمی دادمش دلم به حال خودتو و اون شوهر علافت سوخته وگرنه .......
چشمش به آینه می افتد
-این آینه هم شده برام آینه دق بیا همین قیمتش دست کم 5-6هزار تومنه نمی دونم چرا ازش خوشم نمی آد آدم رو رنگ پریده نشون می ده اصلا شما توی خونه تون آینه دارید ؟بگیر این را از جلوی چشمم بردار مال خودت درعوض 5کیلو سبزی آش بگیر بیاور برایم تمیز پاک می کنی خرد می کنی می آوری برایم روشن شد ؟
((شوهره گفت چشمم روشن بیا باهاش سینما هم برو ))صدای خنده دو پسری که ته اتو بوس نشسته اند همه اتو بوس را پر م یکند
پسری که پیراهن قرمز پوشیده دستش را می کوبد روی میله صندلی جلویی و در حالی که از ته دل می خندد می گوید :هه هه عجب آدم باحالی
دختر زیر لب می گوید :زهرمار
توی دلم می گویم :زهر مار بگیری خانم آخر این آینه لکنتی به چه درد من می خورد چکار کنم این لعنتی را آخر قیافه ما که دیدن ندارد .ببین پول لا مصب چی می کند اصلا این آینه را چه طور گذاشته اند توی این استوانه
آقا می گوید :چه طوره ؟
خانم م یایستد جلوی آینه عقب تر می رود و به پیراهن دکلته صورتی اش نگ اه می کند و می گوید محشر
آقا توی آینه خانم را نگاه می کند و صورتش پراز خنده می شود .
خانم می گوید :بیا اینجا ببینم بیا زیپ این رو ببند
عطر تن خانم آدم را مست می کند نمی دانم آقا چه می گوید که خانم از ته دل می خندد و زیر لب می گوید :زیادت نباشه ؟
اکبر می گوید :زر زیادی نزن من باباشم به خودم مربوط است
می گویم :خفه شدم تا کی حرف نزنم بگو بمیرم دیگه آخر بچه من هم هست دختر بچه است بگذار چهارکلاس درس بخواند مثل من بدبخت نشود اگبر لبش را کج می کند و می گوید : نیست توی خونه بابات کلفت و نوکر داشتی و حالا من بدبختت کردم ؟
بغضم را فرو می دهم :نخیر آقا کلفت و نوکر نداشتم اما از چاله اسفتادم توی چاه حالا هم مگر از جنازه من رد شی مریمو شوهربدی
قابلمه خورشت گوجه از روی سفره پرت می شود به طرف دیوار و دیوار پراز لکه های داغ و قرمز از دیوار بخار بلند می شود
-زبان درآوردی باشه نشونت می دم یک قرون پول توی این خونه نمی آرم ببینم می خواهی از ...کی بخوری
مریم هق هق می کند دستهایش را می گذارد روی سرش و می گوید :بسه بسه دیگه هر کاری بگید می کنم فقط این جوری به جون هم نیفتید آبروم پیش همسایه ها رفت
پنجره راکه باز می کنم میان دود سیگار اکبر که هجوم می برد بیرون بسته شدن چند بنجره را محو می بیبنم فقط رباب خانم به بهانه ظرف شستن نشسته وسط حیاط تا همه چیز را واضح بشنود پنجره را می بندم
-نیست خیلی خرجی می دی شکر خدا دو روز سرکاری دوهفته بیکا ر
با بی تفاوتی انگشتش را فرو می کند میان پرزهای خیس و داغ قالی که حالا بیشتر گل هایش قرمز شده ا ند و می گوید : چکار کنم نمی توانم خانم .عرضه ندارم از دیوار مردم بالا بروم می خواهی دخترت را بیخ ریشت نگه داری بسم ا لله خودت خرجش را بده
و بلندم یشود و از اتاق می زند بیرون
دستمال را از دست مریم می گیرم و می گویم :منتش را هم دارم چی فکر کردی فکر کردی این قدر دست و پا چلفتی هستم؟
و گوجه داغ روی آینه را به دهان می برم و به روی مریم می خندم .
- اووه کوری چلفتی نمی تونی درست رد بشی حتما بایدهیکل نحست رو بمالی و بری ؟
پسر پوز خندی می زند ومیگوید :
خوب درست بشین مجبور نیستی این لبه بشینی که افتخا ر پیداکنی بخوری به ما
دختر می گوید : تو دست و پا چلفتی هستی به من چه اصلا تو حق نداری بیای این طرف تقصیر تو نیست تقصیر اون راننده است این دفعه که شماره شو برداشتم حالش جا می آد
پیر زن می گوید :دختر جان ولش کن بگذار برود شرش را کم کند چرا دهن به دهنش می گذاری ؟
دختر می گوید :غلط کرده راه رفتنش رو بلد نیست زر اضافی هم می زنه
فریادی از قسمت مردانه بلند می شود :بس کنید دیگه بابا آخر پسر جان مگه تو مجبوری بری آن طرف شر درست کنی رو اعصاب همه راه بری حالا هم بروبر ایستادی نگاه می کنی راست می گه دیگه .پسر جان مگه ما ادم نیستیم که این طرف ایستاده ایم بابا این ها هم مثل ناموس خودت بگذار راحت باشن خوب
و بعدبراق می شود به پسر که :
حالا پیاده شو دیگه ایستادی نگاه می کنی که چی بشه ؟
پسر پشت میله ای که قسمت زنانه ومردانه را جدا می کند می ایستد :نخوام برم چی می شه ؟
راننده از توی آینه نگاهشان می کند .
مرد هم جلو می آید پسر یقه مرد را میگیرد
چیه به تو چه مربوطه مگه فضولی ماشالله این خانو م خودش زبون داره شیش متر لازم نیست طرفشو بگیری
-استغفرالله دستتوبکش بچه قرتی اون روی منو بالا نیار
دست های هر دو بالا می رود مردها دورشان جمع می شوند تو ی آینه دیگر چیزی معلوم نیست
زن ها جیغ می کشند کسی از ته اتوبوس می گوید : آقا نگه دار این ها همدیگه رو کشتند نگه دار
صدای پسر اوج می گیرد :مردی بیا پایین نشونت بدم
زن ها رویشان را می کنند به طرف خیابان و رویشان را کیپ می گیرند تا نشان دهند که فحش های رکیک مردان را نشنیده اند
پیراهن پسر جر خورده است
پیرزن صورتش را می خراشد :یا قمر بنی هاشم بابا سوا کنید اینها را کشتند همدیگه رو فیلم تما شا می کنید ؟
کسی می گوید :آقا ایستگاه نگه دار رد شدی
راننده محکم می زند روی ترمز آینه استوانه ای شکل من برمی گردد و خرد خرد میشود
صدای جیغی از بیرو ن می آید راننده می گوید :یا سیداشهدا
و دو دستی به سر می زند .
در اتوبوس باز می شود همه روی تکه های آینه خانم پا می گذارند و می روند بیرون زنی بیهوش افتاده است جلوی اتوبوس
کسی می گوید : ببریدش بیمارستان خدا کنه زنده بمونه
یک تکه از اینه خانم را میگیرم جلوی دهان زن .بخار آینه ءمثلثی را می پوشاند همه توی بخار آینه می خندند
- زنده است
- خدا رو شکر
- خدا رحم کرد
- صدقه بدید
- ببریدش بیمارستان
زن را میگذارند توی اتو بوس و به بیمارستان می برند .به مثلث کوچک مانده از آینه خانم نگاه میکنم .تو ی آینه اتوبوس کثیفی که تا نیمه گل آلود است می پیچد و به طرف ما می آید .
مردم همهمه می کنند و هجوم می برند :اتو بوس اومد نگه دار آقا نگه دار
شهریور 80
مردی که تنها نبود گفت تنهاست مردی که دوستم نداشت گفت که دوستم دارد او می گفت یک دنیا تنهاست و یک دنیا دوستم دارد و من عادت کردم به صدای کفش هایش که سکوت را از خانه ام بیرون کرد و کفش ها ی تق تقی برای خودم خریدم یعنی با هم خریدیم رفتم پشت ویترین مغازه ای ایستادم و گفتم :اوناهاش اون پاشنه بلنده
کفشم صورتی بود و من که همیشه کفش اسپرت مشکی می پوشیدم که جیغ نزند دلم کفش صورتی نوک تیز پاشنه بلند می خواست تا صدای کفشهایم و عطر صورتی براقشان یک دنیا تنهایی مردم را پر کند .
مردی که تنها نبود گفت : خیلی جیغ نمی زنه ؟
و،«پاشنه اش خیلی بلند نیست ؟»
ومن تکیه دادم به شانه اش سرم را بلندکردم و توی چشمهایش شنا کردم و گفتم :تازه می رسم به شونه هات
مردی که تنها نبود می گفت که به صدای کفش های صورتی من عادت کرده است شده است مثل صدای قلبش درست مثل من ، نه مثل من که نه ....آخر..
من آدم دیگری شده بودم گاهی از خودم خجالت می کشیدم و گاهی کیف می کردم از این پوست انداختن و قدکشیدن و بزرگ شدن
مامانم می گفت : چشمات برق می زنن .
و خواهرم زیر لب پوزخند می زد :درست مثل تازه عروس ها
من عروس نشده بودم حتی نخواسته بودم عطر آغوش آن مرد را بگیرم که می دانستم اگر لباسهای تازه ام عطر او را می گرفت دیگر نمی توانستم دل بکنم و یادم نرفته بود که مامان همیشه می گفت : مردها مسافرند
مسافری که من را دوست نداشت می گفت که نمک گیرنگاهم شده است و پای رفتن ندارد.
ومن چقدر دلم می خواست بگویم : خوب همین جا بمان
اما باز مامان بود که می گفت :یادت باشد مردها مسافرن اگر عطر یک مسافر توی بقچه لباسهات بماند از ما بهتران مِی آیند سراغت
و خواهرم گفت :مامان جان از ما بهتران کجا بودند همان افسردگی است دیگر
و من گفتم که نمی خواهم بشکنم که برای مسافرم خیلی شکسته بودم اما قرارنبود آن قدر بشکنم که هیچ کس نتواند ،نخواهد شکسته هایم را جمع کند
مردی که دوستم نداشت یک روز با یک بغل گل مریم آمد دلم لرزید که .....
سرش را پایین انداخت پرسیدم چرا نمی گذارد توی چشمهایش شناکنم ؟گفت خجالت می کشد گفتم دشمنش خجالت بکشد و دست بردم زیر چانه اش
لرزید گفت که دلش نمی آید حرف بزند و من دلم باز لرزید و گفتم که می دانم که میخواهد برود
نگاهم نکرد نگاهش نکردم تا راحت برود صدایم کرد
گفتم :جانم
گفت نگویم جانم
و بعدگفت که باید راستش را بگوید یا چیز ی توی این مایه ها که دیگر نمی تواند دروغ بگویدو ببخشمش برا ی رویاهایم و خلاصه ...
مسافر من تنها نبود یک بغل گل مریم را ریخت در آغوشم با تصویری که در آن مسافر پدر خانواده بود و دخترهایش چه قشنگ می خندیدند و نگاهشان چه عطر کودکانه ای داشت آن قدر که دلم هوای کودکی را کرد که ریسه برود از خنده و موجی از فراموشی بریزد به جانم
مردی که تنها نبود گفت که دوستم دارد
گفتم که می دانم مسافر است
گفت که همیشه حرف دلش را می زنم
می فهمیدم، همیشه
مسافرم رفت و من ماندم و یک بغل گل مریم ،کاسه آبی که پشت سرش ریختم را
شکستم مثل پاشنه کفش هایم.
دلم می خواست دور شود خیلی دورآن قدر که صدای کفش هایش را نشنوم .و دلم تنگ هم شده بود اما ....نشستم لب با غچه تنهایی ام را بالا آوردم و نمی دانم چرا دهانم سخت بوی گل مریم گرفته بود که حالا دیگر دوستش نداشتم .
مهسا بغض ميكند: ماماني كجا ميري، مشقم را ننوشتهام.
برنميگردم كه اشكهايش را نبينم: شب كه بابايت آمد بگو كمكت كند مشقت را بنويسي
- بابا كمكم نميكند.
مانتويم را ميكشد. پيشانياش را ميبوسم: بابا هيچ وقت كمك نكرد.
محسن ميگويد: خودت بايد به خودت كمك كني من نميتوانم هزار و يك كار دارم. ميگويم: دكتر گفت شوهرت بايد همراهي كند.
همهي راههايي را كه دكتر جلوي پايم گذاشته تا از اين رخوت بيرون بيايم امتحان ميكنم؛ اما هر كدام يك جوري به محسن ختم ميشوند نبايد كار كنم، نبايد مسافرت بروم، نبايد قاطي خالهزنكهاي فاميل بشوم؛ پس باز ميافتم توي همان چرخهي صبحانه، نهار، شام. پخت و پز و شست و شو. كسي هم كه به خانه ميآيد محسن آن قدر اخم و تخم ميكند كه طرف زود برود و پشت سرش را هم نگاه نكند. مهسا آن قدر با خودش حرف زده و با مورچهها بازي كرده كه دست كمي از من ندارد؛ فقط شانس آورده كه امسال به مدرسه ميرود.
دكتر ميگويد: تنوع خانم، بايد از روزمرگي بياييد بيرون. شوهرت چكار ميكند؟
ميگويم: درس ميدهد، توي دانشگاه
محسن را به زور پيش دكتر ميآورم. محسن ميگويد: نبايد اين قدر زود ازدواج ميكردم. من و او حرف همديگر را نميفهميم. آقاي دكتر، حالا تفاوتهايمان خيلي زياد است.
مادر ميگويد: چته؟ از سرت هم زياد است. مردم خدا خدا ميكنند شوهرشان تحصيلكرده باشد. حالا تو غر ميزني، حواست باشد فردا كه رفت زن گرفت نگويي چرا اين طور شد. محسن ميگويد كه ميخواهد زن بگيرد. يكي از دانشجوهايش را. محسن دوباره داماد ميشود مثل آب خوردن و من ديگر حضور اندكش را هم حس نميكنم.
پسربچههاي آبيپوش كه همهمهشان پارك را پر كرده است، با تعجب به من و چمدانم نگاه ميكنند. معلمشان جمعشان ميكند دور حوض بزرگ وسط پارك، فواره را نشانشان ميدهد و ميگويد: اين چيه؟
بچهها با هم فرياد ميزنند: آب
معلم ميگويد: چند بخشه؟
هركدام از بچهها سعي ميكند صدايش بلندتر و مشخصتر باشد. در حالي كه دستهايشان را يك بار از بالا به پايين ميآورند ميگويند: يك بخشه زن جواني كه فيلمبرداري ميكند دوربين را ميگيرد روي فواره و بعد صورت خندان بچهها.
بچهها ميخوانند: آ كدوم آ، آ اول، ب كدوم ب، ب آخر ميشه آب و آب بزرگي را كه با يونوليت درآوردهاند نشان ميدهند. ميروم پيش معلمشان و ميپرسم: چند درس ديگر مانده تا مادر را ياد بگيرند؟
معلم هاج و واج نگاهم ميكند و مقنعهاش را روي سرش جابهجا مي كند. بچهها از فرصت استفاده كردهاند و افتادهاند به جان هم.
معلم ميپرسد: چي گفتيد؟
ميپرسم: مهسا ميتواند مشقهايش را تنهايي بنويسه؟
معلم ميگويد: مهسا چند سالشه؟
ميگويم: بچهام هنوز ياد نگرفته بنويسه مادر؛ تازه آب را ياد گرفته.
دست بر شانهام ميگذارد: بايد كمكش كني؛ حيف نيست؟ ببين چه شيرين-ند!
بچهها ايستادهاند تا عكاس از آنها عكس بگيرد. بعضيهاشان گارد گرفتهاند. يكي از بچهها براي ديگري شاخ ميگذارند. آب يونوليتي را در آغوش گرفتهاند. وقتي ميخندند دلم ضعف ميرود.
معلم ميرود وسطشان ميايستد. بچهها فرياد ميكشند: آب عكاس عكس بچهها را با دهانهاي باز ميگيرد بچهها با هم جيغ ميكشند: جشن باسوادي مبارك!
كليد را كه مياندازم توي قفل مهسا جيغ ميكشد: ماماني! و ميپرد توي بغلم: كمكم ميكني مشقم را بنويسم؟
ميگويم: چي بايد بنويسي؟
ميگويد: يك صفحه از آب. بايد بلند هم بخوانم. خانم معلممان گفت مامانتان زيرش بنويسه كه بلند خواندهايد.
محسن وقتي در را باز ميكند و چشمش به چمدانم ميافتد كه هنوز كنار در است ميپرسد: چي شد؟... گفته بودي بيام بچهام را تحويل بگيرم، نظرت عوض شد؟... طاقت نياوردي؟...
زير مشق مهسا مينويسم مشقش را بلند خوانده و نوشته