تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

-خانم شما لاک صورتی دارید

- شما چی خانم لاک صورتی دارید؟

هیچ کس لاک صورتی ندارد. حالا من چه طور صندوقچه لوازم آرایش رعنا را پیدا کنم ؟ دراور گجا بود آهان کنار پنجره بود یعنی درست روبروی تخت این ساتن صورتی حالا خاکی فکر کنم گوشه رو تختی باشد .

آذر خانم چرا به حرف رعنا گوش نداد؟ رعنا دلش لاک صورتی می خواست اما آذر خانم به رعنا گفته بود که لاک قرمز یک جلوه دیگری دارد برای عروس گفته بود که او تا به حال بیش از صد تا عروس درست کترده وبهتر می داند که چه لاکی به کدام عروس می آید .

رعنا می گوید : تو بگو اصلا این لاک قشنگه ؟

و انگشتهای بلند و کشیده اش را از میان دستهای من بیرون می کشد .

می گویم : به انگشتهای تو هر رنگی می آید .

دهانش را برایم کج می کند : نخیر هم صورتی قشنگتره چاپلوسی نکن .

رعنا بلند می شود دامن بلند سفیدش را می چرخاند عطر بهار نارنج توی هوا می چرخد آب دهانم را قورت می دهم .

دهانم پر از خاک ا ست دستهایم یح می کنند سر انگشتهایم را می بوسم تا عطر فرار دستهای رعنا فرار نکنند .

 رعنا از توی آینه میز تواالت نگاهم می کند و می خندد و بوسه ای از دور برایم می فرستد

-لاک صورتی ام را پیدا نمی کنم.   

رعنا لاک صورتی می خواهد هیچ کدام از ناخن های رعنا نشکسته است رعنا شیر می خورد تا ناخن هایش نشکنند رعنا از ناخن مصنوعی بدش می آید .

رعنا می گوید :انگشتهایم را محکم فشار نده ناخن هایم می شکنند .

می گویم : دلم برای دستهایت تنگ  می شود بگذار ببرمشان ببرم خانه خودمان آخر شب ها خوابم نمی برد .

رعنا غش غش می خندد هوا پر از عطر بهار نارنج می شود رعنا نرم می خزد توی بغلم و می گوید : این چند روز را هم دندان روی جگر بگذار ، آنوقت هر شب خوابت می برد .

رعناخوابیده است بیدار نمی شود رعنا دلش لاک صورتی می خواهد .

رعنا می گوید : خدا کند تا جمعه نا خن هایم نشکنند .

می گویم : دلت نشکند خانومی

رعنا دیگر استخوان نشکسته ندارد نرم نرم است وقتی بغلش می کنم و از زیر آوار بیرونش می آورم .

می گویم : ببین رعنا جان ناخن هایت نشکسته است .

تور سفید حالا خاکی را از روی صورتش کنار می زنم چشمهایم را می بندم و محکم توی بغلم می فشارمش دلم سخت می لرزد مثل زلزله ..

رعنا نمی گوید : آخ ....

نمی گوید : شکستم

مویم را نمی کشد و نمی گوید : مردم

قلقلکم نمی دهد تا رهایش کنم .

فقط انگشتهای حالا یخش را با ناخن هایی که لاک صورتی ندارند فرو می برد توی موهایم و می گوید : نشکنی آقا داماد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:14  توسط آرزو خمسه کجوری  | 

مامان گل‌هاي مصنوعي مچاله‌ي ريز و درشت رنگي را از توي پلاستيك سفيد مي‌كشد بيرون؛ مي‌نشيند لبه‌ي تخت و يكي يكي گل‌ها را به ساقه‌هاي پلاستيكي سبز وصل مي‌كند.
مي‌گويد: .قشنگ‌اند؟.
مي‌گويم: .نه، من از گل مصنوعي بدم ميآيد..
چشم‌هاي مامان به اشك مي‌نشيند: .من هم بدم ميآمد. بابايت توي لباس دامادي خيلي قشنگ شده بود. من نشسته بودم زير دست آرايشگر و انگار هزار تا سوزن توي صورتم فرو مي‌كردند. بابايت در اتاق را باز كرد و گفت: .قيمت هر دويشان يكي است. مي‌خواهي برايت دسته گل مصنوعي بخرم؟. از آن همه سادگي توي چشم‌هايش خنده‌ام گرفت، گفتم: .باشد.. گفت: .دروغ كه نمي‌گويي؟ خوشت ميآيد؟. خوشم نميآمد. دروغ گفتم. نمي‌دانستم چرا؟ تا پنج سال بعد كه خبر بابايت را از جاده آوردند همان يك بار را به او دروغ گفتم؛ اما حالا خيلي خوش‌حالم. خوش‌حالم كه دروغ گفتم؛ وگرنه اين گل‌ها نمي‌ماندند. حالا مي‌بينم چقدر از گل مصنوعي خوشم ميآيد.. مامان گل‌هايي را كه حالا خاطره شده‌اند، مي‌گذارد توي گلدان كنار قاب عكس بابا و مي‌گويد: .خيلي قشنگ‌اند
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:24  توسط آرزو خمسه کجوری  | 

امان از دست این زن ها

می گویم : مرتیکه هیز،به من می گه قربون شما

و به گوشی تلفن مثل شیی نجسی نگاه می کنم.

زهرا می خنددو چشمهایش را گرد می کند و می گوید: آخه تو از پشت گوشی تلفن چه طور فهمیدی یارو هیزه؟

چای سرد را سر می کشم. فنجان را می کوبم روی میزو می گویم : همه شون سرو ته یک کرباسند.انگار داره با کلفتش حرف می زنه . می گم هنوز بخشنامه اضافه کار نیومده می گه بس که قرتی بازی دارید خانوم.

سعیده چک نویس نامه اش را مچاله می کند و سطل آشغال کنار در را نشانه می گیرد:منظورش همون کاغذ بازی بوده عزیزم .حالا تو جوش نزن

کاغذ مچاله درست می نشیند روی کاغذهای دیگرو می شود فله کاغذ

می گویم : توجیه نکن بگو بلد نیست حرف بزند بگو ادب ندارد

مریم می گوید: وا، مرد جماعت ادبش کجا بود؟

آذر نامه های روی میز را پخش می کند روی میزهای ما یعنی مثلا ارجاع می دهد به ما .کنار میز من که می رسد دستی به شانه ام می زند و می گوید:تو اصلا خودتو ناراحت نکن یک لیوان آب قند بخور که شدی عین مرده قبرستان نخوردت که یک حرفی زد حالا.........

الهه می گویئ باباجان باید رگ خوابشان را به دست آورد مردند دیگر

می گویم : مردهای این دوره و زمانه که دیگر رگی ندارند

مریم می گوید : باز خشن شدی ها نگذار دعا کنم زن همین نجفی هیز بشی ها..

الهه دستهایش را با ذوق به هم می مالد و می گوید : بد هم نیست من می شناسمش وضعش توپه فقط فکر کنم 70 سالی داره دو تا هم سکته کرده اما مهم اینه که معاونه....

سعیده موهایش را که از زیر مقنعه بیرون آمده دور انگشتش می پیچد واز زیر عینک نگاه خریدارانه ای به من می کند و می گوید:اگه دو تا سکته کرده باشه خوشبختی چون تو می شی سکته سومش

و غش غش می خندد.زهرا با لهجه غلیظ گیلانی اش می گوید:ای خواهر جان اگه شانس ماست سکته که نمی کند هیچ 20 سال جوانتر هم می شود,  و سر ما را می خورد.

سعیده بلند می شود.کمرش را خم می کندو عصایی خیالی را به دست می گیردو می گوید: ببخشید اومدم هزینه کفن و دفن عیال را بگیرم.

همه می خندند نم یخواهم کوتاه بیایم می گویم : اهکی حالا ببین همین الان می روم شکایتش را به رییس می کنم .

آذر می گوید:حالا فکر می کنی رییس چه کار می کنه ؟ هیچی !می گه اشکال نداره پیرمرده ،اعصابش خرابه .شما ببخشید.

می گویم : خدا نسل این مردها را از زمین بردارد.

الهه می گوید : وای نگو بعد دختر به این ماهی را چه طور شوهر بدهیم؟

آذر می گوید : حالا ما که شوهر کردیم چه غلطی کردیم؟

الهه می گوید : یوسف جان من که ماه است.

بچه ها با هم دم می گیرند: اوه اوه یوسف جان

آذر می گوید: هیچ از این خبرها نیست. چهل روز حلوا حلوات می کنن بعد می شی قرآن لب تاقچه .ماچت می کنن می زارن لب تاقچه اصلا یادشون نمی آد که هستی .

الهه پیچ و تابی به کمرش می دهد و می گوید:نه دیگه آذر جان ، بی انصاف نباش .شبای جمعه خیر امواتشان یه سری به قرآنشان می زنن و چند خطی ازش می خونن.

آذر می گوید: زهر مار بی حیا .جلوی این دختر ها چرت و پرت نگو

بچه ها برای الهه دست می زنند.

ناگهان در اتاق باز می شود.سر جایمان میخکوب می شویم . رییس پوزخندی می زند و می گوید: باز چه خبره بازار شایعه و غیبت داغه دیگه .امان از دست شما خانوم ها .باشه از امروز بعد از ظهر اضافه کار می ایستید غر غر اهل خونه رو می شنوید تا بفهمید این دوره گرفتن ها یعنی چی ؟

می گویم : آخه ............

می گوید : آخه بی آخه . نامه ای که گفتم بنویس کو؟

می گویم:دادم تایپش کنند. الان آماده می شه .

از کنار رییس که رد می شوم زیر لب می گوید: خدایا ما را از دست این زنها نجات بده.

فصل

بغض کرده ام . دلم گرفته . می خواهم بزنم بیرون . می گویم : اصلا حال و حوصله این اداره رو ندارم دلم می خواد برم.

سعیده می گوید: فعلا که جریمه شدیم.

الهه می گوید: الان بچه ها م پشت درند.

آذر می گوید : خوب یوسف جانت نگهشان دارد

الهه پوزخندی می زند و می گوید: ای بابا تو هم دلت خوشه ها .

مریم نوار ماشین حساب را با لیستش چک می کند و زیر لب می گوید:شش ملیون و هفتصدو پنجاه هزارریال،راست می گه مگه مردا بلدند بچه نگه دارند؟

به قول بابام (( پس مادر شدید برای چی ؟زن گرفتم که بچه هام رو نگه داره . تروخشکم کنه خونه ام رو تمیز کنه .وگرنه دامن می پوشیدم .))

می گویم : یواشتر مریم جان باز رییس می شنودو شر درست می شه .حالم داره از همه شان به هم می خوره. مرده شور ببردشان که تو خونه یه جور می کشیم از دستشون این جا یه جور

آذر اسپریش را می پاشد به مقنعه ام و می گوید:تو اصلا خودتو ناراحت نکن عصبانی هم نشوزشت می شی

پیرمردی عصا زنان وارد اتاق می شود: این جا بودجه است ؟

می گویم : بعله بفرمایید؟

سعیده سقلمه ای به مریم می زند و زیر لب می گوید: اخلاقتو خوب کن بالاخره بختت وا شد.

مریم می گوید : زهر مار

پیرمرد می گوید: اومدم پاداش پایان خدمت بگیرم. گفتند باید بیام این جا

الهه می گوید: وقت اداری تموم شده

پیرمرد می گوید: تو رو خدا........

الهه می گوید: پدر جان همه رفتند. ما هم داریم می ریم.

پیرمرد می گوید: حالا یه کارش بکنید

الهه نگاهی به چانه لرزان پیرمرد می اندازد و می گوید: لااله الا......

اسمتون چیه ؟

-         شاه بابا ، شاه بابا اردستانی

الهه پوشه را باز می کند و به لیست نگاه می کند.

سعیده از پشت عینک به پیرمرد نگاه می کند و بی اعتنا تند تند دکمه های ماشین حساب را می زند .

الهه می گوید: نیست اسمتون نیست

پیرمرد می نشیند زمین چشمهایش خیس می شود.شانه هایش می لرزند.

-پس من حالا چه کار کنم ؟

سعیده می گوید : بگذارید من هم لیستو ببینم .

نگاهی به لیست می اندازد: نه نیست پدر جان .

پیرمرد با آستین کتش اشکش را پاک می کند اما فایده ندارد دوباره چشمهایش پرمی شوند.

زیر لب می گویم : یا امام زمان داره گریه می کنه

مریم می گوید : الهی بمیرم.

سعیده لبش را گاز می گیرد و می گوید: یا امام غریب طفلک از شهرستان کوبیده آمده این جا .........آخه چرا اسمش نیست؟ یعنی از قلم افتاده یا تو لیست بعدیه ؟

الهه می گوید :آخی شکست.

آذر می گوید: چقدر شبیه بابای منه . وای فشارم افتاد.

می دوم طرف اتاق رییس . بی آن که از مسوول دفترش اجازه بگیرم. رییس توی جلسه است کفشش را از پا در آورده وچهار زانو نشسته است روی صندلی به آدم های دور میز نگاه نمی کنم تا خجالت نکشم . تا بتوانم حرف بزنم رییس مات این بی ادبی من شده است انگار. بلند می شود و کفش هایش را می پوشد

می گویم : داره گریه می کنه.

رییس می خندد.بعد نگاه سرزنش آمیزی به من می اندازد و می گوید : خانوم چی شده ؟ کی گریه می کنه ؟ اگه نمی تونید اضافه کار بمونید مهم نیست خوب برید. دیگه گریه نداره که .آدم جرات نمی کنه به این خانوما بگه بالای چشمت ابرو . اشکشون دم مشکشونه .

می گویم : اون آقاهه شاه بابا

مردهای دور میز می خندند. رییس  می گوید : چی شاه بابا؟

سعیده و آذر سراسیمه می دوند توی اتاق و می گویند : داره گریه می کنه .چی کار کنیم ؟

رییس می گوید : لااله الله بروم ببینم چه دسته گلی آب داده اند.ببخشید آقایون ..

و می دود به طرف اتاق ما

مریم آب قند هم می زند. سعیده ناخن هایش را می جود. الهه هم نشسته کنار پیرمرد و هی سرش را تکان می دهد.

مریم می گوید: آقای رییس تو رو خدا کمکش کنید.

سعیده فرت فرت می کند. ریمل هایش ریخته و صورتش سیاه شده واشک های سیاه از گوشه چشمش سرازیر می شود.می گوید : بیچاره

و دستهای سیاهش را باز به چشمش می مالد.

رییس آرام با پیرمرد صحبت می کند و با هم به اتاقش می روند. حالا ما باید بخندیم . می دانیم که رییس کمکش می کند. اما همه رویمان را از هم بر می گردانیم و گریه می کنیم .صدای مهمانهای رییس توی راهرو می پیچد.انگار خدا حافظی می کنند. رییس به اتاق ما می آید.انگار حالا چشمهایش خیلی مهربانترند. انگار نه انگار که تنبیه مان کرده است.به خنده می گوید: جل الخالق . معلوم هست این جا چه خبره ؟ بابا اضافه کار نخواستیم . برید خونه هاتون . الان غش می کنید می افتید روی دستم .

راستی این پیرمرده چی بود اسمش آهان- شاه بابا-کارش درست شد.

قبل از این که در را ببندد و به گریه های ما بخندد می گوید: امان از دست این جماعت زن ها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 21:51  توسط آرزو خمسه کجوری  |