تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

گلي نوشت: بابا آب داد
مادر ليوان آب را گرفت جلوي دهان بابا و خم كرد تا بابا آب بخورد. گلي با پاك‌كن پرچمي، جمله‌ي قبلي را پاك كرد و نوشت: مادر آب داد صداي كلفت احمد، آقاي صاحبخانه، پيچيد توي راهرو: همشيره! رنگ مادر پريد، بابا بلند شد، با تنها دست نيمه‌اش لاي در را باز كرد و نگاهي به صورت حالا سرخ مادر انداخت و گفت: بفرماييد! سايه‌ي احمد آقا پشت در شيشه‌اي بود: ياالله!
مادر چادرش را انداخت سرش و رفت توي آشپزخانه كه چايي بياورد. بابا سرفه كرد، رنگش كبود شد. احمد آقا آمد توي ايوان. بابا پشت شيشه اتاق كبود كبود بود. گلي فكر كرد: مادر بايد شيشه را خوب پاك مي‌كرد؛ حتماً نتوانسته پاك كند كه رنگ شيشه عوض شده است.
احمد آقا گفت: دو هفته است آقا!
بابا سرش را انداخت پايين و گفت: چشم، حتماً از شرمندگي درمي‌آييم. من قول مي‌دهم. گلي نوشت: بابا قول داد
مادر نگران بود، گلي اين را از بوي سوختگي پيراهن بابا فهميد كه زير اتو سياه شده بود. صورت احمد آقا سياه شده بود، از عصبانيت.
---
من نمي‌فهمم آقا، به من مربوط نيست كه شما چقدر پول دكتر و دوا داده‌ايد، آن وقت كه رفتيد خون داديد بايد فكر اين روزها را مي‌كرديد. من چه گناهي كرده‌ام؟
گلي نوشت: بابا خون داد
رگ‌هاي گردن بابا زده بود بيرون. مادر چادرش را كشيد جلو و رفت توي ايوان. مادر آهسته حرف مي‌زد. احمد آقا گفت: تا صبح فردا، وگرنه جل و پلاستان را مي‌ريزم توي كوچه، ديگر به اين جايم رسيده!
و دست گوشتالوي سفيدش را گذاشت روي گلويش و به سرعت به طرف در حياط رفت. قبل از اين كه در را محكم به هم بكوبد و قدم‌هايش توي كوچه بپيچد رو به بابا كرد و گفت: آن روز كه سرت را بالا گرفتي و رفتي جان بدهي، فكر امروز را مي‌كردي سردار! و پوزخندي زد و چنان در را محكم بست كه گلي فكر كرد حتماً از جا كنده مي‌شود.
گلي نوشت: بابا جان داد
بابا كه آمد توي اتاق، مي‌لرزيد. گلي بلند شد. دفتر مشقش را جمع كرد و با دست‌هاي كوچكش اول دامنش را كنار زد كه به والر نگيرد و بعد والر را كه شعله‌ي زردش پت پت مي‌كرد، آورد در كنار بابا، آرام لغزيد توي بغلش و دست‌هاي گرمش را گذاشت توي دست نيمه سرد بابا.
صبح فردا، گلي به مدرسه دير رسيد. خانم معلم نگاهي به لباس‌هاي خيس گلي انداخت و محكم گفت: بنشين! ديگر تكرار نشود. دفتر مشقت را هم بياور و بگذار روي ميز.
گلي رفت جلوي ميز خانم معلم ايستاد و آهسته پرسيد: خانم اجازه، النگو را چطور مي‌نويسند؟
خانم معلم نگاه تعجب‌آميزي به گلي انداخت و توي يك تكه كاغذ نوشت: النگو گلي كاغذ را برداشت و نشست سرجايش. دفتر مشقش را باز كرد و روي خط سفيد آخر دفتر نوشت: مادر النگو داد و نفسي به راحتي كشيد كه مشقش را تمام كرد. مريم آهسته توي دفتر گلي سرك كشيد و دست‌هايش را تكان داد، لب پايينش را گزيد و گفت: واي واي واي، چي نوشتي گلي؟ خانم معلم جريمه ات مي‌كند!
ظهر، درست وقتي احمد آقا از در خانه بيرون آمد و در را محكم به هم نكوبيد،گلي پريد توي حياط و داد زد: بابا! مامان! صدآفرين گرفتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:27  توسط آرزو خمسه کجوری  |