گلي نوشت: بابا آب داد مادر ليوان آبرا گرفت جلوي دهان بابا و خم كرد تا بابا آب بخورد. گلي با پاككن پرچمي، جملهيقبلي را پاك كرد و نوشت: مادر آب داد صداي كلفت احمد، آقاي صاحبخانه، پيچيد تويراهرو: همشيره! رنگ مادر پريد، بابا بلند شد، با تنها دست نيمهاش لاي در را بازكرد و نگاهي به صورت حالا سرخ مادر انداخت و گفت: بفرماييد! سايهي احمد آقا پشت درشيشهاي بود: ياالله! مادر چادرش را انداخت سرش و رفت توي آشپزخانه كه چاييبياورد. بابا سرفه كرد، رنگش كبود شد. احمد آقا آمد توي ايوان. بابا پشت شيشه اتاقكبود كبود بود. گلي فكر كرد: مادر بايد شيشه را خوب پاك ميكرد؛ حتماً نتوانسته پاككند كه رنگ شيشه عوض شده است. احمد آقا گفت: دو هفته است آقا! بابا سرش راانداخت پايين و گفت: چشم، حتماً از شرمندگي درميآييم. من قول ميدهم. گلي نوشت: بابا قول داد مادر نگران بود، گلي اين را از بوي سوختگي پيراهن بابا فهميد كهزير اتو سياه شده بود. صورت احمد آقا سياه شده بود، از عصبانيت. --- مننميفهمم آقا، به من مربوط نيست كه شما چقدر پول دكتر و دوا دادهايد، آن وقت كهرفتيد خون داديد بايد فكر اين روزها را ميكرديد. من چه گناهي كردهام؟ گلينوشت: بابا خون داد رگهاي گردن بابا زده بود بيرون. مادر چادرش را كشيد جلو ورفت توي ايوان. مادر آهسته حرف ميزد. احمد آقا گفت: تا صبح فردا، وگرنه جل وپلاستان را ميريزم توي كوچه، ديگر به اين جايم رسيده! و دست گوشتالوي سفيدش راگذاشت روي گلويش و به سرعت به طرف در حياط رفت. قبل از اين كه در را محكم به همبكوبد و قدمهايش توي كوچه بپيچد رو به بابا كرد و گفت: آن روز كه سرت را بالاگرفتي و رفتي جان بدهي، فكر امروز را ميكردي سردار! و پوزخندي زد و چنان در رامحكم بست كه گلي فكر كرد حتماً از جا كنده ميشود. گلي نوشت: بابا جان داد بابا كه آمد توي اتاق، ميلرزيد. گلي بلند شد. دفتر مشقش را جمع كرد و بادستهاي كوچكش اول دامنش را كنار زد كه به والر نگيرد و بعد والر را كه شعلهي زردشپت پت ميكرد، آورد در كنار بابا، آرام لغزيد توي بغلش و دستهاي گرمش را گذاشت تويدست نيمه سرد بابا. صبح فردا، گلي به مدرسه دير رسيد. خانم معلم نگاهي بهلباسهاي خيس گلي انداخت و محكم گفت: بنشين! ديگر تكرار نشود. دفتر مشقت را همبياور و بگذار روي ميز. گلي رفت جلوي ميز خانم معلم ايستاد و آهسته پرسيد: خانماجازه، النگو را چطور مينويسند؟ خانم معلم نگاه تعجبآميزي به گلي انداخت وتوي يك تكه كاغذ نوشت: النگو گلي كاغذ را برداشت و نشست سرجايش. دفتر مشقش را بازكرد و روي خط سفيد آخر دفتر نوشت: مادر النگو داد و نفسي به راحتي كشيد كه مشقش راتمام كرد. مريم آهسته توي دفتر گلي سرك كشيد و دستهايش را تكان داد، لب پايينش راگزيد و گفت: واي واي واي، چي نوشتي گلي؟ خانم معلم جريمه ات ميكند! ظهر، درستوقتي احمد آقا از در خانه بيرون آمد و در را محكم به هم نكوبيد،گلي پريد توي حياط وداد زد: بابا! مامان! صدآفرين گرفتم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:27  توسط آرزو خمسه کجوری
|