تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

همه يكي يكي گر مي‌گيرند و مي‌سوزند؛ من هم گر مي‌گيرم و مي‌سوزم. بعضيهايشان مثل من مقنعه به سر دارند و بعضيها چادر. بعضي لبخند مي‌زنند و بعضي ديگر اخم كرده‌اند. من آخري هستم.
به همه‌شان مي‌خنديدم. مي‌گفتم: "ديوانه‌ايد! به گوشتان خوانده‌اند! با دست خود آتش به زندگيتان مي‌زنيد!"
يك روز به او كه مجيد را انتخاب كرده بود، گفتم: "هيچ مي‌داني زندگي‌ات را به آتش مي‌كشاني؟" او چادر عربي به سر داشت و دسته‌هاي صندلي چرخدار مجيد را گرفته بود، و در حاليكه او را مي‌برد، خنده‌كنان گفت: "تو مي‌داني چه لذتي دارد؟"
نه، نمي‌دانستم، اما حالا مي‌دانم. حالا كه مثل بقيه دارم مي‌سوزم. اول مقنعه سفيدم از پايين مي‌سوزد و او با اينكه نگاهم مي‌كند، انگار كه نه مرا مي‌شناسد، و نه اينكه شبها تا صبح بالاي سرش بيدار مي‌مانم. شايد هم نمي‌بيند، اما آخر، خودش هم دارد مي‌سوزد. مي‌بينم كه مي‌سوزد، مي‌بينم كه توي آتش دست و پا مي‌زند؛ ابراهيم آتش گرفته است.
مهري، داروهاي مريضها را توي سيني گذاشت و گفت: "بوي سوختن چيزي نمي‌آيد؟"
بوي سوختن چيزي مي‌آيد. بوي سوختن مقنعه من. نه، حالا رسيده به چشمهايم. بوي چشمهاي سبزم تمام بيمارستان را پر مي‌كند. بعد موهايم مي‌سوزد. واي كه چه بي‌رحم است. ابراهيم دل ندارد! و لابد دلش هم سوخته است، به دختري كه حالا خاكسترش روي زمين افتاده است، گفتم: "فقط دلت برايش سوخته؟" گفت: "نه به خدا، مي‌خواهم خودم هم بسوزم!" و چنان آرام آن پاكت سفيد را زير بالش ابراهيم گذاشت كه انگار پروانه ديگري است.
ابراهيم به اتاقش برگشت. دختر گلهايي را كه آورده بود، بالاي تخت گذاشت. يك جفت چشم درشت و سياه فرار كردند. ابراهيم نگاه نكرد. او هيچوقت نگاه نمي‌كند. يعني نگاه كرده و من را نشناخته؟ يا نگاه كرده و مثل بقيه به آتشم كشيده است؟
مهري پرسيد: "نكنه جايي آتش گرفته؟"
ابراهيم به خود مي‌پيچيد. دكتر گفت: "به روي خودش نمي‌آورد، اما وضع خوبي ندارد. از داخل مي‌سوزد. شيميايي است، مراقبش باشيد!"
نمي‌توانستم مراقب رفتارم باشم. سرنگ به شدت توي دستم مي‌لرزيد. مهري پرسيد: "چت شده؟"
ابراهيم داشت تخت را چنگ مي‌زد. مي‌خواست فرياد بكشد. دستش را گذاشت توي دهانش، از دستش خون آمد. گفت: "يا حسين!" مهري گفت: "بده من بزنم!" سرنگ را به دستش دادم. گفتم: "مهري! دارد مي‌ميرد!" ابراهيم ناله كرد: "يا زهرا!" فرياد كشيدم: "مهري! دارد مي‌ميرد!" مهري داد زد: "خفه شو!"
خفه شدم. ابراهيم آرام گرفت. سرم را گذاشتم روي تختش، گريه كردم. مهري دستش را زير چانه‌ام گذاشت و گفت: "هيچ معلوم است چت شده؟" گفتم: "نمي‌دانم." ولي مي‌دانستم. ابراهيم روي تخت نبود. ابراهيم توي دل من نشسته بود و دلم داشت آتش مي‌گرفت.
مهري گفت: "آتش!؟"
من اول خواستم، خودم آتشش بزنم. ترسيدم بقيه پرستارها بفهمند، اما نمي‌دانم چرا وقتي گذاشتم زير بالش ابراهيم، انگار ترسم ريخت. البته چيزي نشده بود، فقط يك پاكت ديگر، يك عكس ديگر به بقيه عكسها اضافه شده بود. و او انگار نه انگار كه مرا مي‌شناخت و مي‌سوزاند.
مهري مي‌گويد: "انگار حال ابراهيم بد است؟" مي‌گويم: "نه، خوب است، خوب خوب!" مي‌گويد: "بيا كمك كن!" ابراهيم به خودش مي‌پيچد. فرياد مي‌زند: "سوختم" و به من نگاه مي‌كند و باز دستش را گاز مي‌گيرد. سرنگ را پر مي‌كنم. بالاي سرش مي‌ايستم. سعي مي‌كنم آرامش كنم. مهري سرنگ را از من مي‌گيرد. پا روي خاكسترها كه مي‌گذارد، سرش داد مي‌زنم: "برو آن طرف! پا روي اينها نگذار!"
مهري با تعجب نگاهم مي‌كند و به ابراهيم مي‌گويد: "بچه شدي، آتش‌بازي مي‌كردي؟"
ابراهيم دست و پا نمي‌زند. مهري كه مي‌رود، بالاي سر ابراهيم مي‌ايستم. يك مشت خاكستر از روي زمين برمي‌دارم؛ خاكستر خودم و خاكستر آنهايي كه برايش گل آوردند. دستم را باز مي‌كنم و خاكسترها را نشانش مي‌دهم. با ترس مي‌گويم: "چرا، ابراهيم؟"
مي‌گويد: "من دارم مي‌سوزم. هر كس كه با من باشد مي‌سوزد." مي‌گويم: "فكر مي‌كني نمي‌دانم، يا آنها نمي‌دانستند؟"
مي‌گويد: "چرا مي‌دانستيد. اما من دلش را ندارم كه پروانه‌ها بسوزند. مي‌داني آن وقت بيشتر مي‌سوزم."
مي‌پرسم: "تو دل هم داري؟" و باز خاكسترها را نشانش مي‌دهم.
ملحفه را روي صورتش مي‌كشد. شانه‌هايش مي‌لرزند. من، خاكستر خودم و خاكستر پروانه‌هاي ديگر را در دست مي‌گيرم. پنجره را باز مي‌كنم تا نسيم آنها را با خود ببرد. پروانه‌ها با نسيم پرواز مي‌كنند و مي‌روند. كجا، نمي‌دانم. شايد روي لاله‌ها! و آن وقت تنها ابراهيم مي‌ماند، ابراهيم و آتش.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:5  توسط آرزو خمسه کجوری  |