همه يكي يكي گر ميگيرند و ميسوزند؛ من همگر ميگيرم و ميسوزم. بعضيهايشان مثل من مقنعه به سر دارند و بعضيها چادر. بعضيلبخند ميزنند و بعضي ديگر اخم كردهاند. من آخري هستم. به همهشان ميخنديدم. ميگفتم: "ديوانهايد! به گوشتان خواندهاند! با دست خود آتش به زندگيتانميزنيد!" يك روز به او كه مجيد را انتخاب كرده بود، گفتم: "هيچ ميدانيزندگيات را به آتش ميكشاني؟" او چادر عربي به سر داشت و دستههاي صندلي چرخدارمجيد را گرفته بود، و در حاليكه او را ميبرد، خندهكنان گفت: "تو ميداني چه لذتيدارد؟" نه، نميدانستم، اما حالا ميدانم. حالا كه مثل بقيه دارم ميسوزم. اولمقنعه سفيدم از پايين ميسوزد و او با اينكه نگاهم ميكند، انگار كه نه مراميشناسد، و نه اينكه شبها تا صبح بالاي سرش بيدار ميمانم. شايد هم نميبيند، اماآخر، خودش هم دارد ميسوزد. ميبينم كه ميسوزد، ميبينم كه توي آتش دست و پاميزند؛ ابراهيم آتش گرفته است. مهري، داروهاي مريضها را توي سيني گذاشت و گفت: "بوي سوختن چيزي نميآيد؟" بوي سوختن چيزي ميآيد. بوي سوختن مقنعه من. نه، حالارسيده به چشمهايم. بوي چشمهاي سبزم تمام بيمارستان را پر ميكند. بعد موهايمميسوزد. واي كه چه بيرحم است. ابراهيم دل ندارد! و لابد دلش هم سوخته است، بهدختري كه حالا خاكسترش روي زمين افتاده است، گفتم: "فقط دلت برايش سوخته؟" گفت: "نهبه خدا، ميخواهم خودم هم بسوزم!" و چنان آرام آن پاكت سفيد را زير بالش ابراهيمگذاشت كه انگار پروانه ديگري است. ابراهيم به اتاقش برگشت. دختر گلهايي را كهآورده بود، بالاي تخت گذاشت. يك جفت چشم درشت و سياه فرار كردند. ابراهيم نگاهنكرد. او هيچوقت نگاه نميكند. يعني نگاه كرده و من را نشناخته؟ يا نگاه كرده و مثلبقيه به آتشم كشيده است؟ مهري پرسيد: "نكنه جايي آتش گرفته؟" ابراهيم به خودميپيچيد. دكتر گفت: "به روي خودش نميآورد، اما وضع خوبي ندارد. از داخل ميسوزد. شيميايي است، مراقبش باشيد!" نميتوانستم مراقب رفتارم باشم. سرنگ به شدت تويدستم ميلرزيد. مهري پرسيد: "چت شده؟" ابراهيم داشت تخت را چنگ ميزد. ميخواستفرياد بكشد. دستش را گذاشت توي دهانش، از دستش خون آمد. گفت: "يا حسين!" مهري گفت: "بده من بزنم!" سرنگ را به دستش دادم. گفتم: "مهري! دارد ميميرد!" ابراهيم نالهكرد: "يا زهرا!" فرياد كشيدم: "مهري! دارد ميميرد!" مهري داد زد: "خفه شو!" خفهشدم. ابراهيم آرام گرفت. سرم را گذاشتم روي تختش، گريه كردم. مهري دستش را زيرچانهام گذاشت و گفت: "هيچ معلوم است چت شده؟" گفتم: "نميدانم." ولي ميدانستم. ابراهيم روي تخت نبود. ابراهيم توي دل من نشسته بود و دلم داشت آتشميگرفت. مهري گفت: "آتش!؟" من اول خواستم، خودم آتشش بزنم. ترسيدم بقيهپرستارها بفهمند، اما نميدانم چرا وقتي گذاشتم زير بالش ابراهيم، انگار ترسم ريخت. البته چيزي نشده بود، فقط يك پاكت ديگر، يك عكس ديگر به بقيه عكسها اضافه شده بود. و او انگار نه انگار كه مرا ميشناخت و ميسوزاند. مهري ميگويد: "انگار حالابراهيم بد است؟" ميگويم: "نه، خوب است، خوب خوب!" ميگويد: "بيا كمك كن!" ابراهيمبه خودش ميپيچد. فرياد ميزند: "سوختم" و به من نگاه ميكند و باز دستش را گازميگيرد. سرنگ را پر ميكنم. بالاي سرش ميايستم. سعي ميكنم آرامش كنم. مهري سرنگرا از من ميگيرد. پا روي خاكسترها كه ميگذارد، سرش داد ميزنم: "برو آن طرف! پاروي اينها نگذار!" مهري با تعجب نگاهم ميكند و به ابراهيم ميگويد: "بچه شدي،آتشبازي ميكردي؟" ابراهيم دست و پا نميزند. مهري كه ميرود، بالاي سر ابراهيمميايستم. يك مشت خاكستر از روي زمين برميدارم؛ خاكستر خودم و خاكستر آنهايي كهبرايش گل آوردند. دستم را باز ميكنم و خاكسترها را نشانش ميدهم. با ترس ميگويم: "چرا، ابراهيم؟" ميگويد: "من دارم ميسوزم. هر كس كه با من باشدميسوزد." ميگويم: "فكر ميكني نميدانم، يا آنها نميدانستند؟" ميگويد: "چراميدانستيد. اما من دلش را ندارم كه پروانهها بسوزند. ميداني آن وقت بيشترميسوزم." ميپرسم: "تو دل هم داري؟" و باز خاكسترها را نشانش ميدهم. ملحفهرا روي صورتش ميكشد. شانههايش ميلرزند. من، خاكستر خودم و خاكستر پروانههايديگر را در دست ميگيرم. پنجره را باز ميكنم تا نسيم آنها را با خود ببرد. پروانهها با نسيم پرواز ميكنند و ميروند. كجا، نميدانم. شايد روي لالهها! و آنوقت تنها ابراهيم ميماند، ابراهيم و آتش.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 23:5  توسط آرزو خمسه کجوری
|