تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

چشمم که به ملحفه تشک می افتم یخ می کنم .نمی فهمم  چه جوری لباس هام را می پوشم .رودست خورده ام

می گویم : منو اوسگل گیر آوردی دیگه

می گوید : چی چی گل ؟

و ملحفه ای را که پرا ز عروسک های خندان است، می  پیچید دور تنش. شانه های سفیدش برق می زند

می گویم : یعنی چی ؟ پس بچه ؟

ملافه روی تخت را جمع می کند و کمی نگاهش می کند  آهی می کشد  و می گوید  : بچه ؟

وملحفه را می اندازد توی سبد وباز طوری می خندد که گونه هایش چال می افتد .

آنقدر حواسم به چالهای گونه اش است که نمی فهمم  چی می خواهد .چادرش را باز می کند و می بندد و باز می خندد .

می گوید : حواستون کجاست آقا ؟گفتم دو بسته پوشک!

می گویم : مای بیبی ؟

می گوید: فرقی نداره، مای بیبی ،یور بیبی

 وبا ز می خندد و من چقدر هوس می کنم چاله گونه اش را ببوسم

واو انگار فکرم را خوانده باشد روسری اش را می کشد جلو و موهای قهوه ایش را می برد زیر روسری توی انگشتهای بلندش هیچ انگشتری نیست اما 35سالی دارد و این پوشک ها ...

و او هر هفته می آید و من منتظر می مانم تا در داروخانه باز شود و او خسته بخندد و من خستگی یک هفته کار از تنم بیرون برود .

لباسش را می پوشد. نمی تواند سر پا بایستد .خسته است.

 می گویم : خوب حالا چی می خوای از من ؟

روتختی را صاف می کند. توی این لباس خواب صورتی، قشنگتر شده است انگار. می نشیند جلوی آینه و موهایش را شانه می کند .

توی آینه پوزخند می زند : اول زنگ می زنم به زنت

حالا غش غش می خندد

بعد هم می گم منو اغفال کردی

دستهایش را به هم گره می زند و گردنش را کج می کند و ادا در می آورد :

آقای قاضی این مرد منو فریب داد ....گولم زد ....یه دختر ساده رو

آنقدر شیرین ادا در می آورد و دستهایش را حرکت می دهد و مظلوم نمایی می کند که دلم می خواهد مثل همیشه بگویم، کوفت خرم نکن

اما جلوی خودم را می گیرم و می گویم :

مسخره بازی درنیار ها، فکر نکن می تونی وبالم بشی .من زن دارم می دونستی .خودت قبول کردی قراره اونم نفهمه ،پس با آبروی من بازی نکن

می رود توی حمام بیرون که می آید لباس خانه تنش است چشمهایش سرخ است .

-نترس

می گویم که ترس ندارد،اما می گوید می ترسد. می پرسم مگر دوستم ندارد ؟یک جوری نگاهم می کند که دلم می لرزد.

می گوید : پس قانونی

می گویم : قانونی که نمی شه .زنم هست، بچه ها ...اما یه جورای دیگه می شه

در مغازه را محکم پشت سرش می بندد و می بینم تا از خیابا ن رد شود شانه هایش هنوز تکان می خورند .

آقا پماد دارید، مال سوختگی ،از همین ها که به پاهای بچه می زنن؟-

به چشمهایم نگاه نمی کند .

می گویم : چشمم به این در خشک شد .حالا دیگه قهر می کنی خانومی، مگه من چی گفتم ؟

چادرش را محکم می پیچد دورش. لبش را گاز می گیرد :اشتباه گرفتی من از اوناش نیستم قیمت دوست داشتن انقدرم بالا نیست ، فکر می کردم بیشتر از اینها خاطرم رو می خوای. بس که خرم .

پماد را می گذارم روی پیشخوان تا دست دراز کند و من به این بهانه دستش را بگیرم دستهایش یخ کرده اند .

-دیوونه معلوم هست چی می گی ؟معلومه که خاطرت رو میخوام من که حرف بدی بهت نزدم ...عین دختر بچه ها رفتار نکن

راستی پماد آوردی برام ؟ -

حاشیه نرو بگو ببینم ،پس بچه، اونو از کجا آوردی ؟

صدای ناله ای از توی اتاق بالای پله می آید.

ببین تو می دونی زخم بستر چیه چکار باید بکنمش ؟ -

-  زخم بستر ؟ مسخره ام کردی ؟

به اتاق بالای پله نگاه می کند. برس را پرت می کند روی تخت و می گوید : چیه نگران چی هستی ؟بابا نترس، بهت آویزون نمی شم من اگه اهل این حرفا بودم که تا حالا رفته بودم ،اگه می ترسی  برو از هر وقتی که نخواستی فسخه .اینو که می دونی ؟برای من هم فرقی نمی کنه .بازم برام عزیزی، می فهمی ؟

می خواهد بگوید که نیازی به من ندارد. میخواهد بگوید که من محتاج او هستم نه او .که می داند دوستش دارم .می خواهد بگوید که بی توقع دوستم دارد. آنقدر که گذاشته است من اولین مرد زندگی اش باشم. می خواهد شرمنده ام کند یاشاید هم  بعد ها باج بگیرد. نمی دانم. سرم گیج می رود. انگار با پتک کوبیده اند توی سرم

می گویم : کاری نداری؟ من باید برم .

باز صدای ناله می آید می گوید :الان برمی گردم. صبر کن

از توی بالکن یک بسته پوشک برمی دارد

می گویم مصرفتون خیلی بالاست ها این بچه باباشو ورشکست می کنه .

می گوید :باباش ؟

می گویم : شوهرتون

خیلی جدی می گوید : شوهر ندارم .

می گویم : خدا رو شکر

اخم می کند .زیر لب می گویم: فدای اخمت

می گوید : فدات شم یه دقه صبر کن الان می آم

به آن که توی اتاق است و او این طور فدایش می شود حسودی می کنم.می روم توی هال . حالا صدای ناله واضح تر می شود. صدای یک مرد است .

می ترسم بروم توی اتاق .

از اتاق که بیرون می آید، می رود توی دستشویی و بسته ای را با خودش می برد .

می پرسد : نگفتی برای زخم بستر چی خوبه ؟ یه چیزی بیار برام .

وبا دستهای خیسش- که حالا بوی مایع دستشویی موزی می دهند- موهایش را از روی پیشانی کنار می زند .

- البته اگه باز اومدی ،این جوری پیش بره مجبورم بابا رو ببرم بیمارستان

شالم را برمی دارد و می اندازد دور گردنم .

- اگه نیومدی هم برام نگه دار، باشه ؟باز گونه هایش چال می افتد .

از خانه که می زنم بیرون شالی را که بوی مایع دستشویی موزی گرفته محکم می پیچم دور سرم اما فایده ای ندارد  ،هوا سوز بدی دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:23  توسط آرزو خمسه کجوری  |