تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

آقاي سيب نفهميد چطور عاشق خانم پرتقال شد. فقط مي‌دانست ديگر طاقت ندارد آنجا بالاي درخت بايستد و همان طور خانم پرتقال را نگاه كند. هر چه خانم پرتقال از سبزي درمي‌آمد و نارنجي‌تر مي‌شد، سيب بي‌طاقت‌تر مي‌شد. سيب هم دلش مي‌خواست هر چه زودتر به يك سيب قرمز تبديل شود تا خانم پرتقال او را به غلامي قبول كند.
همه سيبها، آقاي سيب را مسخره مي‌كردند، هيچ كس نديده بود سيب عاشق يك پرتقال شود. به قول خانم بلبل: "كبوتر با كبوتر باز با باز". خانم پرتقال هم مهر سيب به دلش نشسته بود، اما رويش نمي‌شد چيزي بگويد.
يك روز باغبان آمد تا همه پرتقالها را بچيند. دل آقاي سيب مي‌لرزيد. او فكر كرد الان است كه قلبش از كار بيفتد. سيبهاي ديگر قاه قاه مي‌خنديدند، اما قبل از اينكه خانم پرتقال را توي كاغذ بپيچند و بگذارند توي جعبه، آقاي سيب آن قدر خودش را تكان داد تا از شاخه افتاد و قل قل رفت كنار جعبه و خانم پرتقال را صدا كرد.
خانم پرتقال گفت: آقاي سيب! دارند من را مي‌برند.
آقاي سيب گفت: من نمي‌گذارم.
همين موقع، آقاي باغبان سيب را ديد و گفت: به‌به چه سيبي و آب دهانش را قورت داد و يك دفعه ياد زنش گلاب خانم افتاد كه حامله بود.
اين را مي‌برم براي گلاب تا بخورد و يك پسر لپ قرمز به دنيا بياورد.
و سيب را برداشت و انداخت توي ماشين. سيب وقتي خودش را توي شيشه ماشين ديد، تعجب كرد. توي همين فرصت كوتاه، او يك سيب قرمز و بزرگ شده بود در حالي كه فكر مي‌كرد تبديل به يك سيب ترش و سفت مي‌شود مثل بقيه سيبهاي درخت.
خانم پرتقال هم آن قدر حرص مي‌خورد و لپهاي خودش را كند كه دلش خون شد و شد پرتقال خوني. به طوري كه پوستش نازك شد و پر شد از خالهاي ريز قرمز. پرتقالهاي ديگر، خودشان را كشيدند كنار و گفتند: واي سرخك گرفتي؟ آدم براي يك سيب بي‌مزه خودش را به اين روز نمي‌اندازد خانم. اما پرتقال عين خيالش نبود. باغبان چشمش به پرتقال افتاد و گفت: عجيبه پرتقال خوني.
پرتقال خجالت كشيد و فكر كرد حتماً باغبان فهميده كه او عاشق سيب شده.
باغبان خنديد و گفت: اين هم براي گلاب خانم.
و پرتقال را گذاشت كنار آقاي سيب. سيب كه قند توي دلش آب شده بود، گفت: واي چرا قرمز شدي؟
پرتقال گفت: زشت شدم؟
سيب گفت: نه عزيزم تو هميشه خوشگلي.
پرتقالهاي توي جعبه و سيبهاي توي باغ، هنوز داشتند غيبت پرتقال و سيب عاشق را مي‌كردند، اما آنها تا شب با هم حرفها زدند و رازهاي عاشقانه گفتند.
بعد از شام وقتي آقاي باغبان، پرتقال و سيب را توي بشقاب گذاشت و براي گلاب خانم آورد گلاب خانم حيرت‌زده گفت:
اينها چقدر زود رسيده‌اند، پرتقال خوني از كجا آوردي، سيب قرمز...
سيب گفت: الان ما را مي‌خورند.
پرتقال گفت: بي‌خيال!
سيب گفت: نمي‌ترسي؟
پرتقال گفت: حالا ديگر نه.
ديگر پرتقالهاي توي انباري داشتند مي‌لرزيدند از اين فكر كه بايد توي دستگاه فشارشان مي‌دادند، يا پوستشان را مي‌كندند.
اما پرتقال خوني داشت براي آقاي سيب ترانه مي‌خواند.
گلاب خانم گفت: مي‌خواهم تخمهاي اين پرتقال را بكارم. شايد يك درخت پرتقال دربيايد كه همه پرتقالهايش خوني باشد.
باغبان گفت: سيبش هم مرغوب است، تك تك تخم‌هايش را توي همين حياط مي‌كارم.
آنها پرتقال و سيب عاشق را خوردند و تخم‌هايش را كاشتند. خانم گلاب مطمئن بود بچه‌اش از همه بچه‌هاي ده قشنگ‌تر مي‌شود و درختهاي خانه‌اش بهترين ميوه‌ها را مي‌دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:17  توسط آرزو خمسه کجوری  |