تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

سامان

 

 

 

 

زن گفته  بود : بزار این بچه سروسامون بگیره یک دقیقه تو این جهنم نمی مونم .مرد فقط نگاهش کرد مات .از پا تختی دخترش  که برگشت هر چه زنگ زد کسی در را باز نکرد زن همسایه وقتی از پنجره دستهای پرش را دید در ورودی آپارتمان را باز کرد .زن بارها را گذاشت زمین و در آپارتمانشان را باز کردو گفت : خبر مرگم نمی تونم یک ساعت این خونه رو تنها بگذارم  زورت می آد بلند شی درو باز کنی اگه دستم پر نبود چلاق نبودم کلید می انداختم باز می کردم دختره کیک فرستاده واسه باباش آخ یکی نیست بگه دختر من که وسیله ندارم مثل زنهای مردم شوهرم با ماشین نمی آن دنبالم که خدا منو خلق کرده برا حمالی ... حالا چرا پنجره رو باز گذاشتی پهلوون شدی ....اه شیر سماور چرا بازه .........گند زدی به اشپز خونم .........وا ....مسخره ام می کنی چرا همین جور زل زل داری نگاهم می کنی ......

مرد با چشمهایی مات زن را نگاه می کرد که از حالا از سرما می لرزید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:52  توسط آرزو خمسه کجوری  |