حميد لبهايش را جمع مي كند و مي گويد : مگه نگفتم رژ نزن خانومي ؟!
دستهايش را بالامي برد آستين ها را مي كشم بيرون و همه هواي پيراهنش را مي بلعم .
لكه رژ صورتي خيلي كوچك است و مثل يك گل افتاده روي جيب پيراهن آبي اش
مي گويم : خوب بايد ياد آوري مي كردي .
انگشتهايش را مي گيرد زير چانه ام وقتي همه رژ لبهايم را مي خورد مي گويد : حالا پيراهنم را مي شوري تا يادت بماند .
لكه رژ خيلي كوچك است ولي من نصف پيراهنش را مي شويم بي آن كه بچلانم يا تكانش بدهم آويزان مي كنم روي جالباسي حمام .
توي آينه حمام دوباره رژ مي زنم و آهسته مي گويم : كاش خشك نشود.
اما مي شود . هميشه زود خشك مي شود.حتي بدون آفتاب.اما همين هم خوب است دو ساعتي طول مي كشد تازه........محال است حميد با پيراهن اطو نخورده برود.