تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

حميد لبهايش را جمع مي كند  و مي گويد  : مگه نگفتم ر‍‍ژ نزن خانومي ؟!

دستهايش را بالامي  برد آستين ها را مي كشم بيرون و همه هواي پيراهنش را مي بلعم  .

لكه رژ صورتي خيلي كوچك است و مثل يك گل افتاده  روي جيب پيراهن آبي اش

مي گويم  : خوب بايد ياد آوري مي كردي .

انگشتهايش را مي گيرد زير چانه ام وقتي همه رژ لبهايم را مي خورد مي گويد : حالا پيراهنم را مي شوري تا يادت بماند .

لكه رژ خيلي كوچك است  ولي من نصف پيراهنش را مي شويم بي آن كه بچلانم يا تكانش بدهم آويزان مي كنم  روي جالباسي حمام .

توي آينه حمام دوباره رژ مي زنم و آهسته مي گويم : كاش خشك نشود.

اما مي شود . هميشه زود خشك مي شود.حتي بدون آفتاب.اما همين هم خوب است دو ساعتي طول مي كشد تازه........محال است حميد با پيراهن اطو نخورده برود.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:59  توسط آرزو خمسه کجوری  |