تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)
آبجی فروغ گفت :یعنی چه خانوم دکتر خوبه والله سر بده کلا بده دو قازو نیم بالا بده ..من می گم این بدبخت که انشالله همین الان زمین دهن باز کنه و قورتش بده که از شر ننگش راحت بشیم هفته ای یک بارم از خونه بیرون نمی اومده . من که خواهرشم هنوز تنشو ندیدم .اونوقت شما می گی.....استغفرالله راستشو بگو خانوم جون این پسره سوسول چقدر داده تو رو خریده .من که می دونم می خواد از زیرش در ره ...به خدا اگه بتونه . باید بگیردش .نگیره رضایت نمی دم بزار اعدامش کنن

و بعد به من نگاه کردو گفت: خاک بر سرت بدبخت بیچاره فقط بلدی ناخن بخوری . بمیری الهی  همه مون راحت شیم .

خانوم دکتر توی ورقه ای که بالایش شکل ترازو بود چیزی نوشت و گفت : به شما حق می دم  عصبانی باشید من هم جای شما بودم از خواهرم دفاع می کردم ولی من نمی تونم دروغ بگم که ....اگر قرار بود به خاطر این کارها همه را دار بزنند که الان کسی توی خیابون نبود.

ناخن هایم می سوخت .

آبجی چادرش را روی سرش جابجا کرد و گفت : ولی من این پسره را می فرستم بالای دار خانوم . بدبخت هستیم اما بی ناموس نیستیم .

بعد زد روی پاهایش و در حالی که سرش را تکان می داد گفت : وای ......اگر داوود بفهمد وای اگر داوود بدبخت بفهمد .آبروش جلوی آن زن دهاتی اش که می رود هیچ .....خون را چه کنم ..خون می کند داوود.خانوم دکتر برادرم بفهمد این پزشک قانونی را آتش می زند .

سردم شد .یخ کردم .کاش یخ زده بودم .کاش گذاشته بودندم توی یکی از آن یخچالها ی پزشک  قانونی .دستهایم می لرزید. خانوم دکتر گفت : چیه زینب جان چی شد؟

خانوم دکتر تار شد . آبجی هم  -و دستهایش که توی هوا تکان می خورد.دیگر ناخن هایم نمی سوخت........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:34  توسط آرزو خمسه کجوری  |