و بعد به من نگاه کردو گفت: خاک بر سرت بدبخت بیچاره فقط بلدی ناخن بخوری . بمیری الهی همه مون راحت شیم .
خانوم دکتر توی ورقه ای که بالایش شکل ترازو بود چیزی نوشت و گفت : به شما حق می دم عصبانی باشید من هم جای شما بودم از خواهرم دفاع می کردم ولی من نمی تونم دروغ بگم که ....اگر قرار بود به خاطر این کارها همه را دار بزنند که الان کسی توی خیابون نبود.
ناخن هایم می سوخت .
آبجی چادرش را روی سرش جابجا کرد و گفت : ولی من این پسره را می فرستم بالای دار خانوم . بدبخت هستیم اما بی ناموس نیستیم .
بعد زد روی پاهایش و در حالی که سرش را تکان می داد گفت : وای ......اگر داوود بفهمد وای اگر داوود بدبخت بفهمد .آبروش جلوی آن زن دهاتی اش که می رود هیچ .....خون را چه کنم ..خون می کند داوود.خانوم دکتر برادرم بفهمد این پزشک قانونی را آتش می زند .
سردم شد .یخ کردم .کاش یخ زده بودم .کاش گذاشته بودندم توی یکی از آن یخچالها ی پزشک قانونی .دستهایم می لرزید. خانوم دکتر گفت : چیه زینب جان چی شد؟
خانوم دکتر تار شد . آبجی هم -و دستهایش که توی هوا تکان می خورد.دیگر ناخن هایم نمی سوخت........