صدای شلخ شلخ دمپاییش از راه پله می آمد... یک٬ دو٬ ...ت تق تق تق ت تق تق ... یک کلاف کاموای شیرشکلاتی زیر بغلش فرو كرده و بافتنی درازي که اگر شال گردن نباشد حتما آستین پلیور است دستش گرفته٬ نخ را دور انگشت سبابه اش پیچانده بود و شباهت انگشت هایش به سیب زمینی استامبولی غم انگیز بود. در را که باز کردم لبخند زنان پرید توی هال. انگار از صبح منتظرش بوده باشم. احتمالا این دفعه هم تا ظهر می نشست و از اخبار خانه خودشان و مرغ و جوجه همسایه و کی زن گرفته و کی طلاق داده و طرز پخت آش فلان تا زیرپوش طبقه بالایی افتاد توی تراس ما و چرا ناخنهات ریشه زده و خلاصه هیچ چیز را از قلم نمی انداخت.
برایش چای آوردم. مشغول بافتن بود. دانه ها را تند از این میل به آن میل می كشيد مثل آدمي كه تیک دارد. بافته درازش را روی رانش گذاشت و با دست صافش کرد ...
ادامه داستان
و گفت: کی بشه یه پیراهن آبی ببافم برای بچه ات . یک پسر مثل پنجه آفتاب
گفتم : حوصله داری ها گل ابرو ما چه گلی به سر ننه مان زدیم که بچه ما بزند
موهای فرفری اش را کرد زیر چارقد پشمی زرشکی اش و گفت : قرار نیست کسی کاری برای کسی بکند مادر من ۸ تا آوردم چه کردم ؟ چه کردند برای من ؟ زنی عزیز دلم ....تا مادر نشوی که زنیت نکرده ای برای دل خودت است والا بچه بلای جان مادر است هووی مادر است یک هووی خیلی عزیز
من برای خودم یک هوو آورده بودم . من یک هوو دزدیده بودم . از توی خیابان . از جلوی مغازه اسباب بازی فروشی و حالا هووی من توی اتاق پشتی خوابیده بود و من می ترسیدم که بیدار شود که گل ابرو بفهمد که مادر بچه بیاید ..و مهران قهر کرده بود رفته بود گفته بود که بی شعورم که مگر دکتر نگفته صبر کنید .که مگر نگفته این بار حتمن عمل نتیجه می دهد نمی دانم شاید هم رفته بود پیش پلیس .
گل ابرو گفت :حالا چرا رنگت پریده
مادر مهران گفت : حالا مگر چی گفتم که بهت برخورد و رنگت شد مثل گچ خوب راست می گویم توی قوم ما این حرفها نبود .والا ما باد لحاف شوهرمان بهمان می خورد حامله می شدیم .پس عیب از مانیست.
مهران گفت : مامان ......این چه حرفیه ما هر دومان مشکل داریم .
گفتم : گل ابرو اگر کسی بچه ات را بدزدد چی کار می کنی ؟
گلوله کاموا چرخید تا پای من
- بدزدد؟ غلط می کند .
جیغ کشیدم : خوب حالا اگر این غلط را کردچی ؟
دستش را گرفت زیر چانه ام .
- ریحانه....
صدای گریه بچه بلند شد.
زد توی سرش : ای خاک بر سرم
رفت توی اتاق بچه را برداشت و گفت : می روم کلانتری ریحانه تو بچه را ندیدی .
دویدم دنبالش .گفت: بشین توی خانه ات آدم وقتی ۸ تا بچه داشته باشد و یکی در خانه اش را نزند ؟ یک نوه نیاید سراغ مادر بزرگش را بگیرد باید هم بچه مردم را بدزدد.چقدر برای مردم لباس ببافم .دلم می خواهد یکی برای نوه ام ببافم . خوب حق دارم .....ندارم؟