توی حیاط دیگ های پلو بار گذاشته اند .بوی مرغ می آید من از مرغ بدم می آید ولی گفته اند ظهر ازچلوکبابی کباب هم می گیرند. مادر بزرگ کل می کشد . کل می کشد و می زند زیر گریه.زن ها جیغ می کشند .
مادر بزرگ به سینه اش می کوبد و می گوید: پس عروس کجاست ؟ رفته آرایشگاه ؟ اسفند دود کنید این چه قیافه ایه ؟ شما هم برید آرایشگاه لباس سیاه چرا پوشیدید ؟ شگون نداره ها . برید به خودتون برسید . دخترم توی آرایشگاه معطل نشه . برید همه تون به حساب من برید آرایشگاه . دخترم شده مثل ماه . هزار ماشاالله . چشمم کف پاش . چه عروسی شده
و بعد بشکن می زند . دست می زند کل می کشد و کمرش را می جنباند و می خواند :
عروس چقدر قشنگه امشب مبارکش باد
دایی ها از اتاق مردانه می ریزند توی حیاط زن ها گریه می کنند مامانم باز غش می کند .
دایی ها مادر بزرگ را می برند توی اتاق و شانه هایش را می مالند تا صدای هق هق اش تمام می شود . زن ها جلوی مامانم کبریت آتش می زنند . نکند می خواهند مامانم را هم بسوزانند درست مثل خاله .نه، مامان چشمهایش را باز می کند و جیغ می زند : حمیرااااااااااااااااااااا
خاله حمیرا مرده . یعنی نمرده . کشته شده . خاله حمیرا خیلی مهربان بود از مامانم هم مهربان تر بود .چون می گذاشت وقت تمبر هندی می خورم هسته هایش را تف کنم توی باغچه و همیشه هم من می توانستم هسته ها را دورتر بیندازم .
مثل مامان نیشگونم هم نمی گرفت . خاله حمیرا توی خیاطی، نه توی تولیدی کار می کرد یک عالمه لباس بچه می دوخت . خاله دلش می خواست 12 تا بچه بیاورد.
هیچ کس نمی داند چرا خاله را کشته اند همه خاله را دوست داشتند با هیچ کس دعوا نمی کرد . پس چرا باید بکشندش و بعد بسوزانند و بیندازندش تو ی جنگل؟
دایی نظام با آن موهای بلند و درهم که از در وارد می شود باز زنها جیغ می کشند .
مادر بزرگ کل می کشد . می پرد توی راهرو موهای سفیدش را می برد زیر روسری و به دایی نظام می گوید : به افتخار برادر بزرگ عروس
و کل می کشد.زن ها جیغ می کشند . آخر آدم که بمیرد عروس نمی شود که . به قول بابا این زنها هم بی عقلند ها.
دایی نظام می گوید : بیا مادر بیا که روسفید شدی .
و دست مادر بزرگ را می گیردو می برد توی اتاق مردانه . مردها بلند می شوند .
بابایم می گوید: برای شادی روح مرحومه فاتحه الصلوات
دایی خیلی خوشحال است . گریه نمی کند . ولی چشمهایش قرمز است . حتما دیشب تا صبح گریه کرده مثل دایی جواد .دایی نظام تند تند زیر لب فاتحه می خواند . لبهایش عین لبهای خاله حمیرا ند . وقتی درس می خواند و هی حرص می خورد و می گفت : هیچی نخوندم وای حالا چیکار کنم ؟ می افتم . خاک تو سرم .
و بعد هی ناخن هایش را می جوید.
مردها چشم دوخته اند به دهان دایی نظام . لبهای مادربزرگ می لرزد.وقتی به عکس خاله توی قاب نگاه می کند .
دایی یک ورق از توی جیب پیراهنش در می آورد
یکی از مردها می گوید : خدا رو شکر انگار قاتل پیدا شد.
بابا می گوید : به این زودی ؟!
دایی امیر زیر لب فحش می دهد . از آن فحش هایی که مردها توی خیابان به هم می دهند.
بابا به من اشاره می کند : پویا ..برو توی حیاط
می دانم که نمی تواند جلوی این همه آدم کتکم بزند .
می گویم : خوب حالا...
یکی از مردها می گوید : شاید هم وصیتنامه است آخر نور به قبرش ببارد اهل خدا پیغمبر بود .
بوی کباب می آید . لابد از کبابی آمده اند . دلم ضعف می رود .
دایی نظام ورقه را باز می کند . سینه اش را می دهد جلو سرفه می کند و می گوید : مطمئن بودم .
و به مادربزرگ نگاه می کند و می گوید:شیر این مادر را خورده بود
بعد بغضش می ترکد و با آستینش اشکهایش را پاک می کند و می گوید:رو سیاه نشدی مادر پزشک قانونی گفت مثل گل پاک بوده .
کاغذ دست به دست می شود توی دستهای بزرگ مردها
یکی می گوید : برای شادی روح پاک مرحومه صلوات
مادر بزرگ سر می خورد انگار کنار دیوار. می نشیند و چشمهایش می رود روی هم .