دهمین اتوبوس هم توی ایستگاه می ایستد ، اما آذر بین مسافرهایی که پیاده می شوند نیست .
مرد می آید جلوی سینما می ایستد و رد نگاه من را می گیرد بعد سرش را تکان می دهد و می گوید :
خانم فیلم شروع شده ها ، شما بفرماِید تو ، آقاتون که آمد می گویم که شما آمده اید .
خدا لعنت کند آذر ، آبرو برایم نگذاشته ای ! خانم سعیدی هم تا دو تا بلیط سینما را توی دستهایم دید گفت :
خبریه ؟
گفتم : " وا ، چه خبری ؟ "
و کارتابل را محکم گذاشتم توی بغلش
زیر لب گفت :" حالا چرا بهت برمی خوره ، من که نخواستم جار بزنم "
اصلا" تقصیر آقای احمدی بود . نمی دانم چرا درست همان موقع برادری اش گل کرده بود
این هم دو تا بلیط برای خواهر خوبم خانم یگانه
بلیط ها کم بود ، همه جلوی رفاه صف کشیده بودند تا بلیط سینما بگیرند . به هر نفر یک بلیط می رسید من هم فقط یک بلیط می خواستم اما نمی دانم چرا احمدی مسؤول رفاه احساس کرده بود باید جبران همه حمالی هایم را همان موقع بکند . آخر او عادت داشت هر روز توی سرویس اداره کارتش را بدهد من برایش بزنم تا ایشان با خیال راحت بروند و سر فرصت کله پاچه یا حلیم میل کنند . مسؤول حراست تا اسم دو تا بلیط را شنید نگاهی مشکوک به من انداخت و زیر لب گفت : استغفر الله ... فرشته که هنوز بابت اعتراضم به چقلی هایش پیش مدیر کل از من دلخور بود ، مقنعه اش را کشید جلوی صورتش و آهسته به ناهید گفت : " سر پیری و معرکه گیری ! "
امیدی مسؤول کارگزینی در حالی که تسبیحش را می چرخاند دستی به ریش سفیدش کشید و آهسته گفت : " خدایا شکرت ! من خیلی نگران این دختر بودم . "
و گرانمایه که ده سال پیش خواستگار من بود در جوابش گفت : " آن آدم دیوانه را باید دید که ... "
امیدی پرید توی حرفش " خجالت بکش آقا ! "
داشتم از خجالت آب می شدم . اما این که بار اولشان نبود دیگر به طعنه ها و متلک هایشان عادت کرده بودم . توی دلم گفتم ، از لج همه تان همین امروز می روم سینما ، با هر کس که دلم بخواهد . اما دماغ شما را می سوزانم . بعید نبود که زاغ سیاهم را چوب بزنند و بیایند سینما تا ببینند آن بخت برگشته کیست .
گوشی تلفن را برداشتم تا آن بخت برگشته را پیدا کنم .
شهناز وقتی گوشی را برداشت گفت : سعید مادر مرده برو اتاقت رو تمیز کن وگرنه می آم کبودت می کنم ها !
وقتی جریان سینما را برایش گفتم ، گفت : وای معصوم جان می بینی که من خودم فیلمم اصلا" نقش اولم نقشم عوض هم نمی شود نقش دائم کلفت را دارم . کلفت این مرتیکه و بچه هایش دیگر وقت دارم فیلم ببینم ؟ خوش به حالت معصوم زرنگی را تو کردی که هنرپیشه نشدی ما همه جوره خر شدیم ، می فهمی که ؟
و بعد قاه قاه خندید .
فربیا گفت : " می دانی که معصوم جان فرهاد آن قدر بد دل است که فکر می کند همه مردهای عالم مثل خودش هیزند . من فقط حق دارم با خودش بیرون بروم .
شیرین گفت : " وای خواهر من تو هنوز سر عقل نیامدی با من می خواهی بروی سینما شرمنده اما من امروز قرار دارم اتفاقا" می خواهیم برویم سینما این مورد جدید یک تکه جواهر است ماه ماه آدم با این ها میرود سینما خنگول جان . تو هنوز نتوانسته ای یکی را تور کنی از چی میترسی گرفتندت که فبها نگرفتندت هم خوش گذراندی ، نمی شود که هم شوهر نکرد هم غصه خورد نه بابا تو یکی آدم نمی شوی به هر حال شرمنده جای دیگر بود باهات می آمدم اما سینما نه ... "
مهتاب گفت : " این امتحان دکتری برای من وقت سر خاراندن نگذاشته به قول مامان قرار است زن مدرکم شوم می بینی این مامان من اصلا" من را درک نمی کند نمی داند این مردهای بی ظرفیت زن تحصیلکرده نمی خواهند کلفت می خواهند . "
هنگامه گفت : " ببین معصوم جان دلم نمی آید بدون امیر بیایم آخر طفلک عاشق فیلم است جای دیگر بود باهات می آمدم اما فیلم را باید با امیر ببینم نمی دانی معصوم چقدر این پسر با سواد است بعد از دیدن هر فیلمی ساعت ها تفسیرش می کند آخر می دانی که سینما خوانده یک چیزهایی از فیلم ها می گوید که اصلا" به عقل ما نمی رسد از من می شنوی برو زن یک آدم هنری شو همه چی را می فهمند تو هم که ماشاء الله خودت خانه داری مثل ما مجبور نیستی سرکوفت مامان و بابایت را بشنوی یا این که غرغر مادر شوهر را تحمل کنی .
فقط آذر کز کرده بود گوشه دفترچه تلفنم . یادم آمد که آذر چند بار گله کرده بود که چرا بهش زنگ نمی زنم بچه ها می گفتند تازگی ها نامزد کرده اما لابد هنوز خانه مادرش بود من و آذر همه دبیرستان و دانشگاه را با هم گذرانده بودیم و بعد هم 14 سال همکاری توی اداره تا این که آذر به یک واحد دیگر منتقل شد توی این یک سالی که آذر رفته بود یکی دو بار آمده بود خانه مان و بعد هم سر ختم مادر اما من آن قدر فکرم مشغول مادر بود و پا بند آلزایمر او شده بودم که حتی حوصله نداشتم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم با خودم گفتم فرصت خوبی است برای جبران مافات لابد آذر خیلی خوشحال می شود .
آذر گفت : سلام
گفتم : چطوری عروس خانم ؟
گفت : لطفا" پس از شنیدن بوق پیغام خود را بگذارید
بوق مرده شور هر چی پیام گیر را ببرد هیچ وقت به هیچ پیام گیری جواب نمی دادم .
گوشی را گذاشتم . دلم نیامد دوباره شماره را گرفتم و گفتم : " چه غلط ها پولدار شدی نامزدت برایت از این تلفن ها خریده ، خانم پولدار ساعت چهار جلوی سینما صحرا منتظرتم ، دو تا بلیط گرفتم بریم فیلم ببینیم "
خانم فیلم تموم شد آقاتون نیومد ؟
بلیط ها را پاره می کنم باد تکه های بلیط را می برد توی جوی آب
إ إ خانم چرا بلیط ها را پاره کردی خوب لابد بنده خدا کاری براش پیش آمده ، خوب خودتان می رفتید حالا چرا عصبانی شدید ؟
مهر 81