تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

 

 

درست وقتی کارمندان اداره برای پیدا کردن آقای بالا نژاد بسیج شدند مشتی حسن مستخدم پیر اداره لبهایش را غنچه کرد و با فوتی آقای بالا نژاد را از طبقه هشتم ساختمان پرت کرد پایین .دیگر هیچ کس نفهمید که چه بلایی سر آقای بالا نژاد آمد شاید سوار بر شانه باد آزاد و راحت سفری بدون درخواست مرخصی به دشتهای اطراف شهر رفت شاید هم به طبقه ششم اداره ای دیگر .

کارمندان اداره همچنان تمام اتاق ها را زیرورو کردند.تا او را پیدا کنند.اما هیچ کس هیچ کس نفهمید چه بر سرش آمد .تا صبح فردا که جناب رییس مسوول دفتر دیگری را به کار گماشت بعضی ها ماجرا را حدس زدند و دیگران در تایید و تکذیب حدس آنها سخن ها گفتند .ماجرا از آنحا روشن شد که درست وقتی مسوول دفتر جدید از طبقه سوم به طبقه ششم نقل مکان کرد و مشعوف از این ارتقای پست به طرف میز کارش آمد چشمش به آن صحنه وحشتناک افتاد و تازه پی به سرنوشت شوم بالا نژاد برد و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد و ساعتها برای بالا نژاد عزیز گریست و بعد با قیافه ای اندوهناک تقاضا کرد تا میز جدیدی را به جای میز بالا نژاد بیاورند و البته مسوول تدارکات هم تا چشمش به آن میز و آن صحنه شوم یعنی آن ترک بزرگ روی میز افتاد، به او حق داد و سریع میزش را عوض کرد.کم کم ماجرای آقای بالا نژاد توی تمام اداره پیچید و همه مشغول وارسی میزهایشان شدند تا به سرنوشت بالا نژاد دچار نشوند .

و اما بالا نژاد بیچاره به شکل ذره ای غبار ،بی اراده تحت اختیار باد در آسمان به این سو و آن سو می رفت .اصلا همه ماجرا تقصیر باد بود . این باد بود که سرنوشت بالا نژاد را تغییر دادوگرنه بالا نژاد بیچاره چه می دانست که ،از کجا خبر داشت که علت سکوت دیوانه کننده اتاق او فقط و فقط این است که طوفان سیم های تلفن را به هم ریخته و هیچ کس آن روز نتوانسته شماره دفتر او را بگیرد.

چه می دانست که وقتی پنجره اتاق باز بوده ،باد تمام برگه های سفیدی را که او _فقط او_ باید مهر تایید بر آنهامی زده را ، توی حیاط اداره پراکنده کرده است .

او فقط و فقط در آن سکوت لعنتی آن زخم بزرگ را دیده بود زخم بزرگ روی میز را .ابتدا فکر کرد سایه خطهای سیاه پرده اتاق افتاده روی میزش . کلافه از سکوت تلفن که دیگر او را نمی خواند مشتش را کوبید روی میز و گفت : "حالم از این پرده به هم میخورد ." و به سوی پرده رفته بود و با یک حرکت آن را از میل پرده درآورده بود .اما تا برگشت  و باز هم آن خط کج و ماوج را دید پی به فاجعه برد و زانوهایش سست شد و بی اختیار روی مبل نشست .با احتیاط انگشتان لرزانش را روی میز کشید . هنوز امیدوار بود که اشتباه کرده باشد .اما وقتی تیزی چوب انگشتانش را خراشید آهی از ته دل کشید .ناگهان لرزه بر اندامش افتاد و کوچک و کوچکتر شد . همان طور که او کوچک و کوچکتر می شد زخم زشت روی میز بزرگ و بزرگتر می شد .بالانژاد بیچاره در همین حین فریاد می کشید : " کمک ! یکی بیاید به من کمک کند."

اما هیچ کس صدای اورا نمی شنید و او آنقدر کوچک شد که به شکل ذره ای غبار در آمد . و آشفته از دست باد که از بخت بد همان وقت پیچیده بود توی اتاق ،دستش را گرفت به لبه پنجره طبقه ششم . اما مشتی حسن سر رسید و در حالی که از غیبت ناگهانی آقای بالا نژاد تعجب کرده بود،تنها امید بالا نژاد را هم از او گرفت و با یک فوت او را به دست باد سپرد.

ماجرای بالا نژاد باعث شد مسوولین اداره متحمل هزینه زیادی شوند و تعداد زیادی میز جدید برای کارمندان خود بخرند اما از آنجا که هیچ کس ،هیچ بخشنامه ای ، هیچ مرجعی نمی توانست و نمی تواند جلوی باد و طوفان را بگیرد ، کارمندان اداره همچنان در هراس از پشت پنجره های بسته به مسیر باد خیره می شوند و از این فکر که شاید روزی باد بتواند شیشه ها را بشکند و آنها را به سرنوشت بالا نژاد دچار کند برخود می لرزند .

اردیبهشت 74

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:32  توسط آرزو خمسه کجوری  |