تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

 

 

یک بوی گیاهی بود .فریبا این را مطمئن بو د.صبح روبالشی وحید را درآورد.ساعت 8 بود .خیلی وقت بود که از خواب بیدار شده بود اما دلش نمی خواست چشمهایش را باز کند برای اتاق خوابشان پرده زرشکی پررنگ گرفته بود داده بود زیرش را هم ملافه همان رنگی بزنند. وحید گفته بود: چه خبر است ؟ لامپ بالکن را که خاموش می کنم نوری توی اتاق نمی افتد . خیلی دلگیر شده است . فریبا تسلیم شده بود . اما فرشته به سلیقه اش آفرین گفته بود و بعد یواشکی از بازویش وشکون گرفته بود و گفته بود: جیگرتو ،دیگه این اتاق فقط بدرد یک کار می خوره .خوشم می آد که بعد از 15 سال زندگی هنوز هم آتیشتون داغه .

فریبا نگفت که این تغییر رنگ پرده ها از صورتی به زرشکی ،و آن پرده اضافی زیری هیچ ربطی به این حرفها ندارد. فریبا فقط دلش می خواست صبح نشود.یا لااقل وحید نفهمد صبح شده . اما وحید شبها مثل سنگ می افتاد و انگار هر شب زودتر صبح می شد تا برود تادیر بیاید تا بیایدو بگوید خسته ام تاوقتی برمی گردد مردمک چشمهایش برق بزند و زیر چانه اش به قرمزی بزند . این یکی جدید بود.یک عطر گیاهی .اول روبالشی را برد به مینا همسایه روبرویی نشان داد که از  همه جور لوازم آرایش و رنگ مو و عطر سر در می آورد و توجیهش این بود که : چکار کنم ؟ مردها خر همین چیزان دیگه ...

هلیا دخترشان همیشه وقتی مینا خانم زنگ در را می زد یا می آمد دم در به بهانه ای ، می آمد توی آشپزخانه و می گفت : مداد رنگی کارت داره . یا مداد رنگی تخم مرغ می خواد  یا مدادرنگی دلش پره ماما ن ، فکر کنم اومده یه دل سیر غیبت کنه .

حمید هم ادای مینا خانم درمی آورد و هی چشمهایش را به هم می زد تامژه های بلند فرضی اش را به رخ بکشاند و می گفت : وای مامان جون ماما ن هاچ دم دره ، از طرف من ماچش کن .

به مینا گفت : نمی دانم این هلیای ذلیل مرده چه کوفتی به سرش می زنه که موهایش شوره می زند . به من نمی گوید ببین تو می فهمی ؟

مینا خانم اول رژش را پاک کرده بود تا لکه اش روی روبالشی سفید نیفتد. بعد بو کرده بود و گفته بود : نه بابا گیاهیه خطر نداره . بوی یه جور علفه . نذار دختره این چیزها رو بزنه به سرش شامپو خارجی بگیر براش که موهاش شفاف بشه .

فردوس خواهرش گفته بود: فکر کنم حناست ، منتها یه چیزی قاطیش داره . فرشته همسایه واحد پایینی هم گفته بود فکر کنم شامپو هفت گیاهه و بعد ناگهان سبد لباس های چرک را گذاشته بود توی بغل فریبا و گفته بود : اه چرا زودتر یادم نیفتاد .خواهر شوهرم توی داروخونه کار می کنه ، خدا به دور- اونقدم پز می ده ...داروسازه ..اما انگار پروفسور قلبه . انقدر از خودش تعریف می کنه .غروب که می آد این جا بهت زنگ می زنم بیار نشونش بده ببینه چیه .اگه دید خوب نیست شامپو های عالی بهت معرفی می کنه .ولی خداد تومنه پولشونا ..من که کچلم بشم پول این چیزارو نمی دم و سبد رخت چرکها را گرفته بود و رفته بود توی آپارتمان .

و جمیله خواهر شوهر فرشته آمده بود دم در ما، غروب بود که فریبا شامش را گذاشته بود مثل هر روز و خیره شده بود به ساعت و چشمش به در بود تا وحید بیاید و بگوید: به به چه بوی غذایی ، خانوم من چی پخته ؟

وشام بخورد و روزنامه ها را بریزد جلویش و چرت بزند و دوباره مثل سنگ بیفتد تا صبحی که الهی هیچ وقت نمی آمد .

خودش آمده بود دم در و فرشته هم همراهش بود و بی تعارف آمدند تو . حمید و هلیا نشسته بودند و زل زده بودند به فرشته که داشت قسمت جدید سریال دیشب تلوزیون را برای مادرشان تعریف می کرد و اظهار تاسف می کرد از این که چرا یادش رفته به فریبا زنگ بزند و بگوید کی تکرارش را نشان می دهند .

فریبا به هلیا گفت : با داداشت برید سر کوچه یه مایع ظرفشویی بگیرید ، تموم شده .

هلیا گفت : حوصله ندارم.

حمید گفت : اگه پول می دی بستنی هم بخرم ، می رم .

فریبا گفت : هلیا جا ن ..

هلیا فکر کرد باز زنها میخواهند از بیماری های زنانه شان حرف بزنند یا شاید هم راجع به مادر شوهرهاشان و مامان می ترسید که روی هلیا باز شود یا دهن لقی کند پیش مادر بزرگش . دلش برای مادر سوخت که نمی توانست راحت حرف بزند . گفت باشدو مقنعه اش را از روی جالباسی .

-چی باشد مایع ظرفشویی؟

فریبا گفت : فرقی نمی کند . غلیظ باشد فقط

بچه ها که رفتند ، در اتاق را قفل کرد و روبالشی را آورد . فرشته گفت : وا تو هنوز تو این سن و سال می ترسی ؟ چرا درو قفل می کنی ؟

فریبا خندید : احتیاط سن و سال نمی خواد .

فرشته گوجه سبز را گاز زدو گفت : برو بابا ، شتر شدیم دیگه ما ..

 جمیله گفت : به قول دکتر رسولی –همکارم رو می گم – وقتی شرایط مسالمت آمیز هست ،چرا زور؟

و غش غش خندید.

رو بالشی را بو کرد و گفت : نترس فریبا خانوم ، مضر نیست . شامپو رازیانه اس . تازگی ها تولید کرده اند . برای تقویت موی سر ه . موها رو پر پشت می کنه .

فریبا گفت : یه زحمتی بهت بدم ، جمیله خانوم؟

جمیله رو بالشی را تا کرد و گفت : انجام وظیفه می کنم .

فرشته به جمیله نگاهی انداخت و ابروهای تاتو کرده اش را با لا انداخت و زیر لب ادایش را در آورد.

فریبا کیف پولش را از روی میز ناهار خوری برداشت و گفت : فدا ت شم 10 تا از این شامپو برام بیار.

جمیله  گفت: باشه عزیزم ، ولی حالا چرا ده تا.....

فریبا گفت : از بوش خوشم اومده .

می خواهیم هممون از همین شامپو بزنیم . حتی وحید.

صدای زنگ در بلند شد. آیفون تصویری چهره وحید رانشان داد .

فرشته گفت : خاله بازی تعطیل که رییس اومد.

فریبا گفت : ای بابا ....کدو م رییس؟ اینها هم طفلکی ها خسته و کوفته ان .

و پول را گذاشت کف دست جمیله که اصرار داشت نگیرد.

زنگ در دوباره بلند شد. مهمان ها خداحافظی کردند و تا وحید از آسانسور بالا بیاید و برسد پشت در و باز عطر شامپوی رازیانه بپیچد توی اتاق ، فریبا رو بالشی اش را کشید و از توی اتاق خواب داد زد : خسته نباشی آقا

 

مرداد 86

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:19  توسط آرزو خمسه کجوری  |