تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)
 

 

 

 

 

 

 

نقدی بر رمان من او را دوست داشتم

نوشته : آنا گاوالدا

ترجمه : الهام دارچینیان

 

 

 

حدیث حدیث تکراری خیانت است .اما چه می شود که نمی توانیم این کتاب را زمین بگذاریم ؟ نگاه نگاه دیگری است. ماندن یانماندن. تعهد یا آزادی و علائق؟ خوب این سوال همه جا مطرح می شود. او که می ماند پشت پا به دلش می زند چه به دست می آورد ؟ و او که می رود؟

 مردی زنش را با دو فرزند رهامی کند و پی دلش می رود مرد می گوید که دیگر احساس خوشبختی نمی کند زنش را دوست ندارد و بچه ها نمی توانند بندش کنند مرد ناگهان می رود و زنی باقی می ماند که خرد شده است زخمی است عصبانی است مستاصل است و خشمگین .پدر شوهر زن می خواهد زن را آرام کند به مهربانی یک پدر و به همراهی یک دوست به کمک زن می آید زن آنقدر خشمگین و تحقیر شده است که همه فریادهایش را به سر پدر شوهر می کشد پدر شوهری که در زندگی کاری و خانوادگی مردی بسیار موفق است .مردی ساکت تو دار آرام ثروتمند و موفق مردی با ظاهری خشن که دل رنجاندن کسی را ندارد حتی باافتخار می گوید که در طی بیست سال اداره شرکتش نتوانسته هیچ کارمندی را از کار برکنار کند .

پیر برای آرام کردن عروسش هر کاری می کند بچه ها را به گردش می برد حتی عروسش را به خانه ییلاقی می برد تا محیطش عوض شود اما عروس زخمی تر از این حرفهاست و ناگهان پیر زبان باز می کند به رازهای نگفته اش اعترافی دردناک و ناگهان می بینیم پشت این چهره موقر آرام موفق و  بی احساس مردی است که 5 سال زندگی عاشقانه پنهانی داشته با معشوقه ای کم نظیر . از آن دست معشوقه هایی که نه برای تفرج و سرگرمی که به استعداد عشق در دام می افتند. معشوقه دختری 30 ساله است به نام ماتیلدا زنی همه چیز تمام و بی نهایت عاشق و وفادار به مردی 50 ساله که فقط او را در هتل ها ملاقات می کند و می رود تا باز مرد بهانه ای کاری جورکند تا بتوانند با هم بگردند دنیا را و آرام بگیرند در کنار هم .پیر دچار تردید می شود که جدا شود از زنش یا نه می داند که دیگر زنش را دوست ندارد اما بچه ها ؟ پرستیژ اجتماعی مسوولیت خانواده .....نمی گذارند . از سویی همسر منشی اش اورا ترک می کند فرانسواز بیمار می شود می افتد بیمارستان و می فهمد که سرطان دارد. پیر خوشحال است که مثل شوهر فرانسواز نیست و ظلم در حق زنش نکرده اما از سویی ماتیلدا ............قسمتی که ماتیلدا آرزوهایش را روی کاغذ می آورد بسیار تکان دهنده است  پیر همیشه ترس از دست دادن ماتیلدا را دارد نمی تواند تصمیم بگیرد رنج های ماتیلدا رنجش می دهد اما تردید تردید تردید......

بعداز پنج سال یک روز ماتیلدا به او می گوید که باردار است و پیر آن سوال وحشتناک را می پرسد: از کی ؟!

ماتیلدا می رود..... گم می شود.....

پیر بعد از چند سال خیل اتفاقی ماتیلدا را می بیند همراه بچه ای که حالا مطمئن است بچه اوست . ماتیلدا نمی ماند حتی تاب حرف زدن با پیر را ندارد.

حالا 15 سال گذشته و پسر کاری را کرده که پدر نتوانسته بکند پسر مسوولیت سرش نمی شده یا با خودش روراست بوده؟

 پیر می گوید که عجیب احساس بی عرضه بودن می کرده و ما سیمای مردی را می بینیم که همه این سالها سایه ای بود در میان خانواده اش مردی ساکت خسته که با وجود این خستگی چنان خود را باکار مشغول می کند تا زمان را بکشد. و حالا عروس خشمگین می ماند مثل مخاطب که خوب شد که مردش رفت یا نه ؟ این پیرمرد در هم شکسته بهتر است یا آن مرد خائن صادق؟

نویسنده در به تصویر کشیدن شخصیت ها بسیار تواناست . در هم شکستن عروس خانواده و شخصیت مردد پی یر و حمایت زیبا و دوستانه اش از عروسش . شخصیت منفعل مادر شوهر که به هر قیمتی حاضر است خانواده اش را حفظ کند و چطور سعی می کند وقتی بوی خیانت به مشامش می خورد نقش یک زن قوی را بازی کند و ماتیلدا زنی که از هر زنی زنتر است زنی که آرزوهای یومیه یک زن را دارد و به طرز وحشتناکی عاشق است عاشق زندگی کنار کسی که دوستش دارد زنی که سعی میکند بجنگد با تحقیر عرف با همه سکوتش توی داستان جیغ می کشد .زنی با توانایی های بسیار اما تسلیم در مقابل بی رحمی های عشق وبه این زن حق می دهیم وقتی می فهمد مردش این همه عشق و رنج را باور نکرده و فکر می کند که زن به او به چشم یک سرگرمی نگاه می کند تاب نیاورد و پای به فرار بگذارد . بهانه قشنگی برای اعترافات پیر انتخاب شده .پیر به عروسش این اجازه را می دهد که به این انتخاب فکر کند به این که  دلش می خواست شوهری مثل پیر داشته باشد ؟ یا .....

فاصله گرفتن از نگاه کلیشه ای به یک موضوع تکراری ، تعلیق عالی ، شخصیت پردازی خوب و نگاه واقع بینانه از مزیت های این اثر است .

در این میان خواننده از شوهر و علت روی گرداندن ناگهانی او از زندگی بی خبر است هر چند عشق دلیلی تقریبا کافیست و شاید همان قصه پدر برای او تکرار شده باشد و اعترافات پدر در حقیقت حرفهاییست که قرار بود از زبان پسر بشنویم .

من او را دوست داشتم رمانی است بسیار متفاوت از قصه های بازاری خیانت. داستانی که تا مدتها ذهنمان را درگیر خواهد کرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط آرزو خمسه کجوری  |