تبليغاتX
صدای پای تو خوب است وقت رفتن نه(داستان)

گلنار گم شده است

 

چطوري پيدايت كنم گلنار خانم به خانم عزيزي مي گويم به پليس بگويد برود دنبال گلنار خانم بگويد گلنار خانم من راه خانه اش را گم كرده است درست مثل من

خانم عزيز ي بافتني مي بافد كامواي قرمز را مي پيچد دور انگشتش نفس بلندي مي كشد سينه هاي بزرگش بالا و پايين مي روند به من نگاه مي كند و مي گويد :مگه پليس بيكاره جونم كه بيفته دنبال عروسك تو

من بغض مي كنم خانم عزيزي ژاكتي را كه براي دخترش مي بافد هي رو يتن من اندازه مي گيرد بچه ها دور من جمع مي شوند و مي خوانند : اين دختره اين جا نشسته گريه مي كنه زاري مي كنه  افتخار من پرتقال من چشماتو ببند .....

زن بابا مي گويد : چشماتو ببند شادي

مي بندم

مي گويد : بغض هم نكن

قورتش مي دهم

مي گويد : حالا بخند  مثل دختراي خوب

مي خندم زوركي

مي گويد : حالا وا كن

(( واي چقدر قشنگه ))

زن بابا مي گويد : خوشت اومد ؟

موهاي عروسك بلند است و پيراهن قرمز با خالهاي سفيد پوشيده و مي رقصد و عربي مي خواند هي كمرش را مي چرخاند و دستهايش را بلند مي كند

زن بابا بغلم مي كند  سرم را مي گذارد روي سينه اش و مي گويد : عروسك من !

وقتي زن بابا بغلم مي كند ديگر دلم براي مامان تنگ نمي شود و گريه نمي كنم .

مي گويد : خوب حالا اسمش را چي بگذاريم ؟

مي گويم : گلنار

چشم هاي زن باباگرد مي شود : اه چرا گلنار ؟

مي گويم : آخ خيلي خوشگله مثل تو

مامانم به نرگس خانم مي گويد : قشنگي ام بخوره تو سرم پيشوني ام رو ببين چه زشته .بختم سوخت زندگي ام سوخت . مرتيكه نامرد همه چيزم رو آتيش زد .

نرگس خانم با بالهاي چادرش خودش را باد مي زند و گل هاي صورتي چادرش انگار راه مي روند يك سينه ريز پر از نگين انداخته گردنش يادش به خير مامانم هم يك سينه ريز نگين دار داشت يك عالمه نگين رنگي داشت اما بابا يواشكي برش داشت برد نرگس خانم مي گويد اين بچه چه گناهي كرده؟ چرا زندگي اين را آتش مي زني ؟ چطور دلت مي آيد بگذاريش وسطز اين مهلكه ؟

مامان بغض مي كند : نمي داني نرگس خانم تو كه خبر نداري چه خبر است توي اين خانه چرا نمي فهمي نرگس خا نم ؟ من نمي توانم جلوي چهار تا مرتيكه مست خمار هيز بشين و وردار كنم من مي ترسم نرگس خانم نمي خواهم به ناموس فروشي بيفتم اين بچه را هم اگر توانستم و زورم رسيد كه مي برم اگر هم نتوانستم كه مي سپرمش به خدا .چكار كنم ؟ اگر بختش بلند باشد خدا نجاتش مي دهد اگر هم بختش مثل ننه اش باشد كه چه فرقي مي كند كجا اشد؟ شانس مادر گوشه روسري دختر است خانم جان . اين هم يك بدبختي مي شود مثل من .

مي گويم : گلنار!

مي گويم با عروسكم بودم

زن بابا مي خندد

مي پرسم النگوهاي نرگس خانم را شوهرش برايش خريده؟

زن بابا مي گويد : لابد

مي گويم پس معلومه كه شوهرش دوستش دارد باباي من هم وقتي مامانم را دوست داشت برايش النگو خريده بود يك عالمه اما بعد همه اش را فروخت .

بابا داد مي زند : گلنار!

زن بابا پيراهن قرمز پوشيده با خالهاي سفيد توي اتاق بغلي بابا و دوست هايش نشسته اند و حرف مي زنند و مي خندند . يكش شان كه پشت گردنش يك عالمه چين دارد و انگار گردنش چند تا حلقه دارد و خيلي چاق است آواز مي خواند .

زن بابا كه در اتاق را باز مي كند يك عالمه دود مي آيد توي اتاق وسط اتاق يك منقل بزرگ گذاشته اند همه شان سرشان را بلند مي كنند و به زن بابا نگاه مي كنند و مي خندند .

من فكر مي كنم چه خوب است كه مامان نيست چون اگر بود به همه شان فحش مي داد بعد گريه مي كرد و مي گفت : نگاه كن ! چه بلايي سر فرشم آورده اند. بعد مي زد توي سرش و مي گفت : خئودم سوختم اين بچه سوخت فرش كه چيزي نيست ......

اما گلنار هيچ نمي گويد گريه هم نمي كند نمي خندد فقط هر كاري بابا مي گويد مي كند.

بابا دوباره مي گويد: گلنار!

و بعد مي گتويد :عبدالله

آقا عبدالله ساز مي زند . زن بابا بين دودها مي رقصد يكيشان آواز مي خواند . زن بابا از لاي در به من نگاه مي كند .

يكبار گفتم : گلنار توي هم مي روي مثل مامانم ؟

گفت : نه

گفتم : چرا؟

گفت : بزرگ مي شوي مي فهمي .

گفتم : كي ؟

گفت : وقتي فهميدي سقف بالاي سرت چقدر مهم است ؟

من نفهميدم اما وقتي بابا به خودش آمپول زد و مرد نرگس خانم به آقا پليسه گفت : خدا لعنتش كند آقا ما ده سال است كه با هم همسايه ايم اين مرد خيلي ظلم كرد هم در حق زن قبلي اش هم در حق بچه چيزي كه بهشان نداد هيچ اين سقف بالا سر هم ازشان گرفت و آواره شان كرد.

خانم عزيزي مي گويد : خب بسه آب غورهاتو گرفتي بيا اين ژاكت رو بپوش ببينم .

ژاكت دختر خانم عزيزي تمام شده است وقتي مي پوشم جلوي آينه مي ايستم و خودم را نگاه مي كنم .

مي گويم : ا پس چرا پاره است ؟

مي گويد : پاره نيست درزهاشو ندوختم هنوز

بعد به لباس تنم نگاه مي كندو مي گويد: الهي فدات بشم اين رو بپوشي چي مي شي ؟

زن بابا گريه مي كند : الهي فدات بشم

وروي پلكهايم را مي بوسد.من چشمهايم را باز نمي كنم تا زن بابا نفهمد كه بيدارم

مي گويد : دلم واسه اين خونه واسه تو واسه خنده هات تنگ مي شه

بعد دوباره پيشانيم را مي بوسد و مي گويد : خدايا اين طفل معصوم رو نجات بده

صداي خش خش چادرش مي آيد و صداي هق هق گريه اش

در را مي بندد من بلند مي شوم و از لاي در نگاهش مي كنم

توي اتاق بابا با آقا فرهاد ايستاده همان كه بابا مي گويد وضعش توپ است و ماشينش صندلي هاي قرمز دارد قادر لب سبيلهايش را مي جود و به دسته هاي پول نگاه مي كند كه روي ميز است بابا پ  ولها را مي شمارد بعد به زن بابا نگاه مي كند  خاكستر سيگارش به سيگارش آويزان است اصلا حواسش نيست مي ترسم باز خاكستر سيگارش بيفتد روي فرش و مامان جيغ بزند مي خواهم بگويم : بابا سيگار

اما يادم مي آيد كه مامان خيلي وقت است رفته است و فرش پر از سوراخ هاي ريزو درشت است .

زن بابا جا سيگاري را محكم مي كوبد روي ميز . بابا مي گويد : خيرشو ببيني .

قادر مي خندد و مي تگويد : خيلي چاكريم

بابا به زن بابا مي گويد :‌حلال كن گلنار ولي برات بهتر مي شه

زن بابا به سوراخ هاي فرش نگا ه مي كند و مي گويد : لج نكن مرد اين دختره رو بفرست پيش مادرش نگذار بشه گلنار ازت نمي گذره

زن بابا مي رود و دلم برايش خيلي تنگ مي شود . ديگر دوستهاي بابا نمي آيند خانه ما و بابا توي اتاق پر از دودش تنهاست مثل من و گلنارم

گلنار براي من مي رقصد وقتي مي رقصد دلم تنگ زن بابا مي شود اما او ديگر برنمي گردد.

كاش سواد داشتم و برايش نامه مي نوشتم و مي گفتم كه چقدر دلم مي خواهد ببينمش كاش بابا در را قفل نمي كرد تا مي رفتم توي خيابان دنبالش مي گشتم

كاش خانم عزيزي اجازه دهد از اين جا بيرون بروم .

خانم عزيزي مي گويد :باز بغض كردي عزيزم آخر من كجا بروم دنبال عروسكت بگردم همان روز كه آوردنت توي راه گم كرده اي لابد . توي كوچه و خيابان افتاده .و غصه نخور اين طوري بغض نكن دلم ريش شد . اصلا مي روم برايت يك عروسك مي خرم خوب است ؟

و بعد بغلم مي كنم و زير لب مي گويد : كاش مادرش پيدا شود ببرد اين بچه را . مي ترسم دق كند .

مي بيني گلنار مامانم من را گم شده من تو را گم كرده ام زن بابا من را گم كرده  من همه تان را گم كرده ام . حالا چكار كنم .چطور پيدايتان بكنم ؟ حالا كه باز شب شد كجا را بگردم دنبالتان ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:8  توسط آرزو خمسه کجوری  |